شناسه خبر:104093
یادداشت
مادرانی که زنده بهگور میشوند
بمباران مدرسه؛ ویرانی فیزیکی یا مصادرهٔ دخترانگی و آینده؟
بمباران مدرسه فقط ویرانی یک ساختمان نیست؛ برای دختران و خانوادههایشان، نابودی امنیت، رؤیاها و آیندهای است که زخم آن سالها باقی میماند.
وحیده علیمیرزائی، مشاور و پژوهشگر حوزهٔ زن و خانواده؛
بمباران مدرسه صرفاً تخریب یک بنا یا کشتار غیرنظامیان نیست؛ بلکه هجوم مستقیم به تنها پناهگاه امنی است که دختران در جوامع بحرانزده در اختیار دارند. در تحلیلهای نظامی و سیاسی، مدارس غالباً سازههایی بتنی و آجری انگاشته میشوند، اما از منظری انسانی و زنانه، مدرسه حریمی است که در آن میتوان بیهراس از قضاوت، خشونت و سرکوب، هویت دخترانه را زیست. بمباران مدرسه، انسداد خشن تنها دریچهٔ امید به آینده و تیرباران رؤیاهای نسلی است.
در گزارشهای رسانهای، آمار جانباختگان و ابعاد تخریب، تیتر اول را میسازند؛ اما لایههای عمیق تروماتیک این وقایع معمولاً در سکوت خبری مدفون میشوند. پس از فرونشستن غبار انفجار، مادران قربانیان وارد فرایندی از مرگ تدریجی میشوند. زنانی که هر بامداد موهای دخترشان را شانه میزدند و چشمبهراه نمرات کارنامهاش بودند، ناگهان در احاطهٔ دفترهای ناتمام مشق و اسباببازیهای خاکگرفته تنها میمانند. جامعه از مادران صبوری میطلبد، بیآنکه التیامی بر اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) بگذارد؛ بحرانی روحی که در انزوا، بیاشتهایی و گریههای خاموش بازتاب مییابد و گاه بهاشتباه نشانهٔ ضعف شمرده میشود.
*ترومای ماندگار در بازماندگان
صدای بمب با فرونشستن غبار خاموش نمیشود. برای دخترانی که از این کشتار جان به در میبرند، هر پژواکی بدل به هشداری از فاجعه میشود: صدای بادکنک، بسته شدن در، یا طنین رعدوبرق، آنان را ساعتها به پناهگاههای ذهنی و فیزیکی بازمیگرداند. سرود صبحگاهی که روزگاری نماد نشاط بود، به محرک تروما بدل میگردد و لغزش گچ بر تختهسیاه، صدای ریزش مرگبار آوار را یادآوری میکند.
کودکی که خرد شدن همکلاسیاش را زیر سقف بتنی دیده، با سندروم احساس گناه بازمانده دستبهگریبان میشود: «چرا او رفت و من ماندم؟» این دختران پیش از موعد بزرگ میشوند؛ رنگ و لبخند را جا میگذارند و با واقعیت خشن جنگ روبهرو میشوند. در برخی خردهفرهنگها نیز ناخواسته به آنان برچسب بدیمنی میزنند؛ گویی بقای آنان یادآور رنج است و همین امر انزوای اجتماعیشان را تشدید میکند.
*انتقال نسلی اضطراب و گسستهای فرهنگی
یکی از پیامدهای درازمدت این حوادث، انتقال بیننسلی تروماست. دختران نجاتیافته در مقام مادران آینده، ناخودآگاه اضطراب و وحشت مزمن را به نسل بعدی منتقل میسازند؛ هر روز فرزند خود را با هراس بازگشت انفجار راهی کلاس درس میکنند و زنجیرهای ممتد از دلهره پدید میآورند.
ابعاد فرهنگی و عاطفی تدفین نیز در این جنایات مخدوش میشود. در سنتها، وداع با دختری جوان با شستوشوی موهای بافته، عطر گلها و نمادهای پاکی پیوند خورده است؛ اما پیکرهای قربانیان در شتاب بحران، خاکآلود و همراه با عروسکهای خردشده در خاک آرام میگیرند و مجال مویهگریهای مرسوم مادرانه از میان میرود.
*سوگ پنهان پدران و شهادت معلمان
پدران نیز حامل رنجی دیدهنشدهاند؛ پدرانی که در خلوت برای مراسم آینده و بالندگی دخترشان آرزوها بافته بودند، بعد از فاجعه با اندوهی نامرئی زندگی میکنند. آنان که بنا بر کلیشههای جنسیتی مجال گریستن در جمع را ندارند، بغض خود را به شبهای تنهایی و لمس جامهٔ دخترشان محدود میکنند.
در کنار دانشآموزان، آموزگاران نیز نقشی ماندگار در این صحنه ایفا کردهاند؛ معلمانی که تا واپسین دم برای رهایی دانشآموزان کوشیدند و دفترچههای ثبتنمرهٔ آنان به اسنادی از آرزوهای ناتمام تبدیل شد. مرگ یک معلم، از دست رفتن نماد حمایت برای صدها دانشآموز و مادری برای فرزندان خود اوست. در مواردی نیز که شناسایی پیکرها ناممکن است یا نشانهای جز دستبندی یادگاری یا کیفی که آرزوی «پزشک شدن» در آن نوشته شده باقی نمانده، ابهام همیشگی، اندوه خانوادهها را دوچندان میکند.
*کلام آخر
بمباران مدرسه صرفاً نقض پروتکلهای بینالمللی نیست؛ مصادرهٔ خشونتبار هویت، آرامش و زیست دخترانه است. موشک و آتش فقط مصالح را در هم نمیشکند، بلکه دفترچههای رنگآمیزی، موهای بافته و پیوند عمیق مادر و فرزند را زیر آوار مدفون میکند. نامهایی چون «مدرسهٔ شجرهٔ طیبه» فراتر از یک مکان فیزیکی، نماد کانون رویاهای جمعی دختران بودهاند؛ رویاهایی که خاکستر شدند، اما طنین سوگ مادرانشان تا سالها وجدان بشریت را به داوری خواهد خواند.
وحیده علیمیرزائی، مشاور و پژوهشگر حوزهٔ زن و خانواده؛
بمباران مدرسه صرفاً تخریب یک بنا یا کشتار غیرنظامیان نیست؛ بلکه هجوم مستقیم به تنها پناهگاه امنی است که دختران در جوامع بحرانزده در اختیار دارند. در تحلیلهای نظامی و سیاسی، مدارس غالباً سازههایی بتنی و آجری انگاشته میشوند، اما از منظری انسانی و زنانه، مدرسه حریمی است که در آن میتوان بیهراس از قضاوت، خشونت و سرکوب، هویت دخترانه را زیست. بمباران مدرسه، انسداد خشن تنها دریچهٔ امید به آینده و تیرباران رؤیاهای نسلی است.
در گزارشهای رسانهای، آمار جانباختگان و ابعاد تخریب، تیتر اول را میسازند؛ اما لایههای عمیق تروماتیک این وقایع معمولاً در سکوت خبری مدفون میشوند. پس از فرونشستن غبار انفجار، مادران قربانیان وارد فرایندی از مرگ تدریجی میشوند. زنانی که هر بامداد موهای دخترشان را شانه میزدند و چشمبهراه نمرات کارنامهاش بودند، ناگهان در احاطهٔ دفترهای ناتمام مشق و اسباببازیهای خاکگرفته تنها میمانند. جامعه از مادران صبوری میطلبد، بیآنکه التیامی بر اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) بگذارد؛ بحرانی روحی که در انزوا، بیاشتهایی و گریههای خاموش بازتاب مییابد و گاه بهاشتباه نشانهٔ ضعف شمرده میشود.
*ترومای ماندگار در بازماندگان
صدای بمب با فرونشستن غبار خاموش نمیشود. برای دخترانی که از این کشتار جان به در میبرند، هر پژواکی بدل به هشداری از فاجعه میشود: صدای بادکنک، بسته شدن در، یا طنین رعدوبرق، آنان را ساعتها به پناهگاههای ذهنی و فیزیکی بازمیگرداند. سرود صبحگاهی که روزگاری نماد نشاط بود، به محرک تروما بدل میگردد و لغزش گچ بر تختهسیاه، صدای ریزش مرگبار آوار را یادآوری میکند.
کودکی که خرد شدن همکلاسیاش را زیر سقف بتنی دیده، با سندروم احساس گناه بازمانده دستبهگریبان میشود: «چرا او رفت و من ماندم؟» این دختران پیش از موعد بزرگ میشوند؛ رنگ و لبخند را جا میگذارند و با واقعیت خشن جنگ روبهرو میشوند. در برخی خردهفرهنگها نیز ناخواسته به آنان برچسب بدیمنی میزنند؛ گویی بقای آنان یادآور رنج است و همین امر انزوای اجتماعیشان را تشدید میکند.
*انتقال نسلی اضطراب و گسستهای فرهنگی
یکی از پیامدهای درازمدت این حوادث، انتقال بیننسلی تروماست. دختران نجاتیافته در مقام مادران آینده، ناخودآگاه اضطراب و وحشت مزمن را به نسل بعدی منتقل میسازند؛ هر روز فرزند خود را با هراس بازگشت انفجار راهی کلاس درس میکنند و زنجیرهای ممتد از دلهره پدید میآورند.
ابعاد فرهنگی و عاطفی تدفین نیز در این جنایات مخدوش میشود. در سنتها، وداع با دختری جوان با شستوشوی موهای بافته، عطر گلها و نمادهای پاکی پیوند خورده است؛ اما پیکرهای قربانیان در شتاب بحران، خاکآلود و همراه با عروسکهای خردشده در خاک آرام میگیرند و مجال مویهگریهای مرسوم مادرانه از میان میرود.
*سوگ پنهان پدران و شهادت معلمان
پدران نیز حامل رنجی دیدهنشدهاند؛ پدرانی که در خلوت برای مراسم آینده و بالندگی دخترشان آرزوها بافته بودند، بعد از فاجعه با اندوهی نامرئی زندگی میکنند. آنان که بنا بر کلیشههای جنسیتی مجال گریستن در جمع را ندارند، بغض خود را به شبهای تنهایی و لمس جامهٔ دخترشان محدود میکنند.
در کنار دانشآموزان، آموزگاران نیز نقشی ماندگار در این صحنه ایفا کردهاند؛ معلمانی که تا واپسین دم برای رهایی دانشآموزان کوشیدند و دفترچههای ثبتنمرهٔ آنان به اسنادی از آرزوهای ناتمام تبدیل شد. مرگ یک معلم، از دست رفتن نماد حمایت برای صدها دانشآموز و مادری برای فرزندان خود اوست. در مواردی نیز که شناسایی پیکرها ناممکن است یا نشانهای جز دستبندی یادگاری یا کیفی که آرزوی «پزشک شدن» در آن نوشته شده باقی نمانده، ابهام همیشگی، اندوه خانوادهها را دوچندان میکند.
*کلام آخر
بمباران مدرسه صرفاً نقض پروتکلهای بینالمللی نیست؛ مصادرهٔ خشونتبار هویت، آرامش و زیست دخترانه است. موشک و آتش فقط مصالح را در هم نمیشکند، بلکه دفترچههای رنگآمیزی، موهای بافته و پیوند عمیق مادر و فرزند را زیر آوار مدفون میکند. نامهایی چون «مدرسهٔ شجرهٔ طیبه» فراتر از یک مکان فیزیکی، نماد کانون رویاهای جمعی دختران بودهاند؛ رویاهایی که خاکستر شدند، اما طنین سوگ مادرانشان تا سالها وجدان بشریت را به داوری خواهد خواند.
ارسال
نظر
*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد
نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین
(فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر
شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای
نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.