گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:102634

این پیکر را تاریخ بر دوش می‌برد

زهره پوروهابی
این پیکر را تاریخ بر دوش می‌برد

آنچه این‌روزها در خیابان‌های ایران دیده می‌شود، تنها انبوه جمعیتی نیست که برای بدرقه یک رهبر گِرد آمده است؛ گویی تاریخ پس از قرن‌ها مجاهدت و مظلومیت، به صحنه آمده و پیکر یکی از پرچمداران خود را بر دوش گرفته است. در امتداد خیابان‌هایی که از حضور مردم لبریز شده‌اند، فقط مردان و زنانی از نسل امروز گام برنمی‌دارند، گویی کاروانی که از سپیده‌دم آفرینش حرکت کرده، اکنون از میان این جمعیت عبور می‌کند: کاروان پیامبران، اولیای الهی، شهیدان، مجاهدان، آزادگان و همه کسانی که در طول تاریخ، حقیقت را شناختند و حاضر نشدند آن را به بهای امنیت، آسایش یا بقای خویش، واگذار کنند.
اشک‌هایی که بر پیکر رهبر شهید فرو می‌ریزد، فقط سوگ فقدان یک شخصیت سیاسی نیست؛ اشک ملتی است که در وجود او بخشی از تاریخ ایمان، مقاومت، استقلال و کرامت خود را می‌دید. میلیون‌ها انسانی که به میدان آمده‌اند، درواقع برای بدرقه یک فرد نیامده‌اند؛ آمده‌اند تا شهادت دهند راهی را که او نمایندگی می‌کرد، با رفتنش پایان نمی‌یابد.
آنچه ضروری به نظر می‌رسد اینکه برای فهم معنای این حضور، باید بسیار دورتر از مناسبات سیاسی امروز ایستاد و به آغاز تاریخ انسان بازگشت.
* تاریخ، نزاع دائمی توحید و طغیان
تاریخ بشر را می‌توان از منظرهای مختلف روایت کرد؛ تاریخ کشورگشایی‌ها، سلسله‌ها، جنگ‌ها، اختراعات، مهاجرت‌ها و تحولات اقتصادی، اما در ژرف‌ترین لایه، تاریخ انسان صحنه رویارویی دو اراده بوده است: اراده‌ای که انسان را بنده خدا و آزاد از سلطه دیگر انسان‌ها می‌خواست و اراده‌ای که می‌کوشید انسان را بنده قدرت، ثروت، شهوت، ترس و دروغ کند.
از هنگامی که حضرت آدم (ع) قدم بر زمین نهاد، انسان فقط موجودی زیستی نبود؛ حامل امانت، اختیار، مسئولیت و قابلیت قرب الهی بود. در همان نخستین نسل‌های انسانی نیز دو راه در برابر بشر گشوده شد: راه هابیل که قربانی را با تقوا پیش برد و حاضر نشد به منطق تجاوز آلوده شود و راه قابیل که خواست با حذف دیگری، اراده خود را بر حقیقت تحمیل کند.
از آن روز تا امروز، نام‌ها و ابزارها تغییر کرده‌اند، اما ماهیت این تقابل ثابت مانده است. گاه طغیان در هیئت نمرود ظاهر شده، گاه در قصر فرعون، گاه در سلطنت معاویه و یزید، گاه در دستگاه‌های استعماری، گاه در امپراتوری‌های رسانه‌ای و گاه در ساختارهایی که ملت‌ها را با تحریم، اشغال، کودتا، جنگ و تحقیر، به اطاعت وامی‌دارند. در برابر آنان نیز همواره انسان‌هایی ایستاده‌اند که گفته‌اند زمین و انسان ملک مطلق هیچ قدرتی نیست؛ حاکم حقیقی خدا ست و هیچ‌کس حق ندارد عزت، آزادی و کرامت دیگران را مصادره کند.
این حقیقت مشترک همه دعوت‌های الهی است؛ همه انبیا و رسولان آمدند تا قافله بشریت را به منزل مقصود هدایت کنند و سرانجام پیامبر خاتم، حضرت محمد مصطفی (ص)، میراث همه پیامبران را در کامل‌ترین صورت خود به جامعه بشری عرضه کرد. او از میان مردمی برخاست که قدرت قبیله، ثروت اشراف و تعصب جاهلی، نظم زندگی آنان را تعیین می‌کرد و جامعه‌ای بنا نهاد که در آن برتری نه به نژاد و ثروت، بلکه به تقوا بود؛ برده در کنار آزاد می‌ایستاد، مهاجر و انصار برادر می‌شدند و انسان می‌آموخت که در برابر خدا سجده کند تا در برابر غیر خدا، قامت خم نکند.
پیامبران برای آسایش خویش مبعوث نشدند. دعوت آنان با تکذیب، تمسخر، تهدید، محاصره، هجرت، آزار، شکنجه و در مواردی شهادت همراه بود؛ زیرا هرگاه حقیقت وارد میدان شود، منافع کسانی را به خطر می‌اندازد که بقای خود را در ناآگاهی، ترس و تسلیم مردم می‌بینند، اما این رنج‌ها، مشعل هدایت را خاموش نکرد. هر پیامبر آن را به تاریخی سپرد که باید برای آمدن رسول خاتم آماده می‌شد و رسول خاتم، آن را به اهل‌ بیت پاک خویش سپرد تا در هنگامه انحراف‌ها، حقیقت اسلام را از دستبرد قدرت، محفوظ نگاه دارند.
پس از رحلت پیامبر اکرم (ص)، مشی و رفتار امیرالمؤمنین علی (ع) نشان داد که او به حکومت به‌عنوان غنیمت نگاه نمی‌کند، بلکه آن را امانت می‌بیند و عدالت را حتی برای حفظ قدرت، تعطیل نمی‌کند. به همین دلیل، سال‌های خلافت او به میدان جنگ با پیمان‌شکنان، ستمگران و متحجران بدل شد؛ تا آنکه شمشیر جهل در محراب عبادت بر فرق عدالت فرود آمد. حضرت فاطمه زهرا (س) نشان داد که دفاع از ولایت، دفاع از آینده امت است. امام حسن مجتبی (ع) حقیقت را در عصر فریب و تحریف حفظ کرد و امام حسین (ع) در عاشورا به تاریخ آموخت که می‌توان تن به مرگ داد، اما تن به ذلت نداد.
کربلا نشان داد شمار اندک، دلیل بطلان نیست؛ پیروزی همیشه به معنای زنده ماندن نیست و کشته شدن نیز همواره شکست نیست. اگر زینب کبری (س) و امام سجاد (ع) نبودند، شاید قدرت اموی می‌توانست جنایت را در غبار تبلیغات پنهان کند. آنان نشان دادند که جهاد پس از شهادت پایان نمی‌یابد؛ فقط صورت آن تغییر می‌کند و پس از عاشورا نیز امامان معصوم گاه با تعلیم، گاه با تربیت، گاه با صبر در زندان و درنهایت همه با شهادت، اجازه ندادند اسلام به آیینی بی‌خطر برای دستگاه‌های سلطه تبدیل شود.
در کنار پیامبران و امامان، همواره یارانی بوده‌اند که حقیقت را شناخته‌اند و بهای آن را پرداخته‌اند؛ آسیه، ساحره‌های فرعون، مؤمنان و مؤمنین آل‌ فرعون، ابوذر، عمار، حجر بن عدی، میثم تمار، مالک اشتر و صدها چهره شناخته و ناشناخته.
به عبارت دیگر، باید گفت تمدن توحیدی فقط با سخنان پیشوایان ساخته نشده است؛ با صبر مادران، رنج خانواده‌ها، مجاهدت عالمان، ایستادگی زندانیان، تبعیدیان و شهیدانی ساخته شده که پذیرفتند جسمشان از میان برود، اما پرچم بر زمین نماند. اگر این حلقه‌های انسانی نبودند، حقیقت در کتاب‌ها باقی می‌ماند و هرگز به فرهنگ، جامعه و تمدن تبدیل نمی‌شد.
در قرن‌های پس از غیبت، اندیشه توحیدی و مکتب اهل‌ بیت (ع) در مدارس، مساجد، منابر، خانواده‌ها، هیئت‌ها، قیام‌ها و مجاهدت‌های علمی و اجتماعی، استمرار یافت. عالمان و مصلحان بسیاری در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی ایستادند؛ گاه فتوایی، امتیاز یک قدرت استعماری را درهم شکست، گاه نهضتی برای عدالت‌خانه و قانون برخاست، گاه عالمی تبعید، زندانی یا شهید شد، اما رشته پیوند جامعه با مفهوم مقاومت، گسسته نشد.
حال باید بر این حقیقت تأکید کرد که انقلاب اسلامی ایران از خلأ تاریخی پدید نیامد؛ این انقلاب، ظهور سیاسی و اجتماعی حافظه‌ای بود که قرن‌ها با نام علی (ع)، اشک عاشورا، انتظار مهدوی و آموزه‌های توحیدی تربیت شده بود. امام خمینی (ره) توانست این حافظه را از عرصه عاطفه صرف، به میدان اراده تاریخی وارد کند. او به مردم آموخت که عاشورا فقط واقعه‌ای برای گریستن نیست؛ الگویی برای شناخت زمانه، تشخیص طاغوت و ایستادن در برابر آن است. مردمی که سال‌ها به آنان گفته شده بود در برابر سلطنت، قدرت‌های جهانی و نظم تحمیلی هیچ کاری از دستشان برنمی‌آید، دریافتند که می‌توانند تاریخ را تغییر دهند. آنان با دست خالی در برابر نظامی ایستادند که از حمایت قدرت‌های بزرگ برخوردار بود و پس از پیروزی نیز هشت سال در برابر جنگی مقاومت کردند که هدف آن فقط اشغال خاک نبود؛ قرار بود انقلاب، اراده، استقلال و امکان شکل‌گیری یک الگوی متفاوت در منطقه، نابود شود. از همین تجربه تاریخی فرهنگی متولد شد که بعدها در لبنان، فلسطین، عراق، یمن و دیگر نقاط جهان اسلام، به ملت‌ها یادآوری کرد سلطه‌گران شکست‌ناپذیر نیستند.
* رهبر شهید؛ مترجم میراث توحیدی برای انسان معاصر
پس از رحلت امام خمینی (ره)، مسئولیتی دشوار بر دوش رهبر شهید قرار گرفت. او باید انقلاب را در جهانی هدایت می‌کرد که نظام دوقطبی آن فروپاشیده بود، لیبرالیسم غربی خود را پایان تاریخ می‌پنداشت و قدرت‌های بزرگ گمان می‌کردند هیچ بدیلی در برابر نظم سیاسی، فرهنگی و اقتصادی آنان باقی نمانده است. در چنین دورانی، هنر او فقط اداره کشور یا عبور دادن نظام از بحران‌های پی‌درپی نبود، کار بزرگ‌تر او حفظ افق انقلاب بود.
او اجازه نداد انقلاب اسلامی به یک ساختار اداری، یک حزب سیاسی یا مجموعه‌ای از مناسک بی‌اثر فرو کاسته شود. پیوسته یادآوری کرد که انقلاب پیش از هر چیز، اندیشه‌ای درباره انسان، استقلال، عدالت، معنویت و مسئولیت در برابر مظلوم است؛ او با زبانی روشن، وابستگی را تحقیر انسان و مقاومت را شرط بازیابی کرامت ملت‌ها می‌دانست.
مهم‌ترین میراث او را شاید نه‌فقط در تصمیمات سیاسی و راهبردهای کلان، بلکه در انسانی باید جست‌وجو کرد که طی دهه‌ها، در مکتب سخن و سیره او تربیت شد؛ انسانی که فهمید می‌توان از وضع موجود ناراضی بود، می‌توان از فساد، تبعیض، ناکارآمدی و بی‌عدالتی انتقاد کرد، اما در همان حال استقلال کشور، اصل مقاومت و حق ملت برای ایستادن در برابر سلطه خارجی را پاس داشت.
این بلوغ به معنای بی‌خطا بودن جامعه یا عملکرد مسئولان نیست. تشییع باشکوه یک رهبر همه نارسایی‌ها و زخم‌ها را محو نمی‌کند؛ بلکه مسئولیت اصلاح آن‌ها را سنگین‌تر می‌کند. ملتی که برای عدالت قیام کرده است، نمی‌تواند با بی‌عدالتی داخلی کنار بیاید. جامعه‌ای که در برابر سلطه خارجی می‌ایستد، نمی‌تواند نسبت به فساد، تبعیض، فقر و تحقیر مردم بی‌اعتنا باشد. وفاداری به رهبر شهید، دقیقاً در همین نقطه معنا می‌یابد: مقاومت در بیرون و عدالت در درون، باید دو روی یک حقیقت باشند.
رهبر شهید در یکی از پیچیده‌ترین مقاطع عصر غیبت، در جهانی که قدرت‌های مادی می‌کوشیدند افقی بیرون از سلطه خود برای بشر باقی نگذارند، به اذن خداوند، در پرتو هدایت مکتب اهل‌ بیت (ع) و با امید به عنایات حضرت حجت (عج)، چون چراغی بلند، امکان استقلال، مقاومت و آینده‌سازی را پیش چشم ملت‌ها، زنده نگاه داشت.
رهبر شهید فقط با ملت ایران سخن نمی‌گفت و مخاطب او محدود به مرزهای جغرافیایی، مذهبی یا قومی نبود. هنگامی که از فلسطین دفاع می‌کرد، مسئله را صرفاً نزاعی عربی یا اسلامی نمی‌دانست، آن را آزمون وجدان بشری می‌دید. هنگامی که از سلطه آمریکا و صهیونیسم سخن می‌گفت، مخالفت او با یک ملت یا پیروان یک دین نبود، اعتراض به ساختاری بود که حق ملت‌ها را قربانی توسعه‌طلبی، سرمایه و قدرت نظامی می‌کرد.
او پیش از آنکه با ایرانی، عراقی، لبنانی، اروپایی یا آمریکایی سخن بگوید، با «انسان» سخن می‌گفت؛ با فطرتی که هنوز توان تشخیص مظلوم از ظالم، آزادی از بردگی و حقیقت از تبلیغات را از دست نداده است.
نامه‌های او به جوانان اروپا و آمریکای شمالی در سال 2015، نشانه روشنی از این رویکرد بود. در آن نامه‌ها جوانان غرب را فرا خواند که اسلام را نه از روایت دولت‌ها و رسانه‌های قدرت، بلکه از منابع اصلی آن بشناسند و اجازه ندهند تصویرسازی‌های سیاسی و رسانه‌ای، میان آنان و حقیقت سدی عاطفی ایجاد کند. در نامه دوم نیز از آنان خواست بر پایه شناخت صحیح و تجربه‌های تلخ جهان معاصر، بنیان تعاملی شرافتمندانه‌تری را بنا کنند.
شاید امروز معنای آن نامه‌ها روشن‌تر از گذشته باشد؛ او می‌دانست نظم رسانه‌ای مسلط، روزی با بحران اعتبار روبه‌رو خواهد شد و نسلی در غرب پدید خواهد آمد که روایت‌های رسمی درباره اسلام، فلسطین، استعمار و دموکراسی را بی‌چون‌وچرا، نمی‌پذیرد. او با جوانانی سخن می‌گفت که شاید بسیاری از آنان در آن روز هنوز به میدان نیامده بودند، اما بعدها در دانشگاه‌ها و خیابان‌های غرب در برابر نسل‌کشی، تبعیض و حمایت دولت‌هایشان از اشغالگری، اعتراض کردند. این قدرتِ دیدن انسان‌ها پیش از آنکه به کنش سیاسی برسند، یکی از ابعاد متمایز رهبری بود؛ او با زبان قدرت با ملت‌ها سخن نمی‌گفت، با زبان فطرت با آنان گفت‌وگو می‌کرد.
همین سخن گفتن به زبان فطرت باعث شده بود که میان او و قلب‌ها، رابطه‌ای عمیق ایجاد شود که در مراسم تشییع، به منصه ظهور رسید. مردم با همه تفاوت‌ها، گلایه‌ها، رنج‌ها و نگرانی‌هایشان به میدان آمدند و حضور آنان به این معنا نبود که همه یکسان می‌اندیشند یا از همه شرایط رضایت دارند، بلکه نشان داد در ژرفای جامعه، رشته‌ای استوار میان سرنوشت ملت، استقلال کشور، انقلاب و شخصیتی که دهه‌ها نماد این ایستادگی بود، همچنان وجود دارد.
این حضور، ثمره یک روز، یک تبلیغ یا یک فراخوان نبود؛ حاصل سال‌ها تربیت تاریخی و معنوی ملتی بود که با نام حسین (ع) بزرگ شده، در مکتب عاشورا مفهوم وفاداری را آموخته، جنگ و تحریم را تجربه کرده، شهید داده و بارها با این پرسش روبه‌رو شده که برای حفظ حق تا کجا حاضر است هزینه بپردازد؟
تشییع چندمیلیونی رهبر شهید را باید ظهور اجتماعی یک حافظه تمدنی دانست؛ حافظه‌ای که از آدم، نوح، ابراهیم و موسی آغاز می‌شود، از محراب علی (ع) و گودال قتلگاه حسین (ع) می‌گذرد، در قیام‌ها، زندان‌ها، تبعیدها و شهادت‌های قرون ادامه می‌یابد و در روزگار ما، به اراده ملتی برای استقلال و مقاومت، تبدیل می‌شود.
اما شاید یکی از پُرمعناترین صحنه‌های این بدرقه تاریخی، در عراق رقم بخورد؛ سرزمینی که هم زخم جنگ را بر تن دارد و هم عطر نجف و کربلا را در جان. روزی صدام با حمایت قدرت‌های بزرگ، جنگی را آغاز کرد تا انقلاب اسلامی را درهم بشکند و میان دو ملت دیواری از خون بنا کند، اما صدام رفت، بعث فرو پاشید و آنچه ماند، نجف، کربلا و مرجعیت بود و پیوندی که از مرزهای سیاسی عمیق‌تر است. اکنون پیکر رهبر همان انقلابی که صدام برای نابودی‌اش جنگید، در عراق بدرقه می‌شود، این صحنه فقط جابه‌جایی یک پیکر میان دو کشور نیست، داوری تاریخ میان دو اندیشه است.
یک اندیشه با اشغال، کشتار و بمباران آمد و فروپاشید، اندیشه دیگر با ایمان و مقاومت ایستاد و از مرزها عبور کرد. روزی صدام می‌خواست ایران را به زانو درآورد، امروز نام او با نفرت و ویرانی همراه است، اما پیکر رهبر انقلاب ایران بر دوش مردمی حرکت می‌کند که بعث می‌خواست آنان را دشمن ملت ایران کند.
* راز مانایی خون
در منطق مادی، شهادت باید به حذف یک انسان و پایان تأثیر او منجر شود؛ قدرت‌های ستمگر همواره گمان کرده‌اند با کشتن پرچمداران، می‌توانند پرچم را نیز از میان ببرند. از همین رو پیامبران را آزار دادند، اولیای خدا را به زندان افکندند، امامان را مسموم کردند، حسین (ع) را در کربلا به شهادت رساندند و در همه دوران‌ها کوشیدند صدای آزادگان را خاموش کنند؛ اما آنان یک حقیقت را درک نکردند، انسان حق‌طلب تا زمانی که زنده است، با کلام و عمل خود بر محیط پیرامون اثر می‌گذارد و هنگامی که در راه حقیقت کشته شد، زندگی او از محدوده زمان و مکان آزاد می‌شود. خون شهید، سخن او را از یک تجربه فردی به یک پیام تاریخی تبدیل می‌کند؛ شهیدآوینی از «راز خون» سخن می‌گفت، رازی که در آن شهادت نقطه پایان نیست، لحظه گشوده شدن حقیقت زندگی انسان است. شهید با خون خود نشان می‌دهد آنچه برایش زیسته، چنان حقیقی بوده که حاضر شده وجود خویش را شاهد آن قرار دهد.
رهبر شهید نیز اکنون بیش از آنکه با جسم خود در میان مردم حضور داشته باشد، با معنای زندگی و شهادتش سخن می‌گوید. بسیاری از سخنان او که شاید در هیاهوی روزمره شنیده نمی‌شد، پس از شهادت دوباره خوانده خواهد شد؛ نامه‌های او به جوانان، هشدارهایش درباره استعمار رسانه‌ای، سخنانش در باب عدالت، امید، مقاومت، جوانان و آینده جهان، اکنون در پرتو شهادت، معنایی تازه می‌یابد. بزرگ‌ترین خطر آن است که این حماسه در سطح عاطفه متوقف شود، تاریخ فقط با گریستن بر شهیدان ادامه نمی‌یابد، با پذیرفتن مسئولیتی ادامه می‌یابد که شهادت آنان بر دوش زندگان می‌گذارد.
تمدن توحیدی که با دعوت آدم (ع) آغاز شد، از کشتی نوح گذشت، در آتش ابراهیم آزموده شد، با عصای موسی دریا را شکافت، با بعثت پیامبر خاتم به کمال رسید، در محراب علی (ع) خونین و در کربلای حسین (ع) جاودانه شد، در مجاهدت هزاران عالم، شهید و آزاده، استمرار یافت و امروز به امانت در دست ما است.
رهبر شهید یکی از بزرگ‌ترین امانت‌داران این مسیر در عصر ما بود. او رفت، اما راهی که نمایندگی می‌کرد، نرفته است. این پیکر را امروز مردم بر شانه دارند، اما درحقیقت، تاریخ او را بر دوش می‌برد؛ تاریخی که بارها دیده است شمشیر می‌تواند تن را از میان بردارد، اما قادر نیست حقیقت را بُکُشد.
پرچمدار می‌رود، اما پرچم نمی‌افتد؛ زیرا پیش از رفتن آن را به دست ملتی سپرده است که آموخته حق حتی در دشوارترین روزها، بی‌یاور نخواهد ماند.

ارسال نظر

سوال: رنگ برف؟ Sefid

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار