امنیت پیش از مرزها؛ بازخوانی مأموریت مدافعان حرم
هجدهم مردادماه بود که تصویری در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد و نگاه بسیاری از ایرانیان را به خود خیره کرد؛ جوانی لاغراندام، در محاصره نیروهای داعش، آرام و استوار ایستاده بود. ساعاتی بعد خبر رسید که محسن حججی، پس از اسارت، به شهادت رسیده است. آن تصویر خیلی زود از یک قاب خبری فراتر رفت و به یکی از ماندگارترین تصاویر سالهای نبرد با داعش تبدیل شد؛ حججی اما تنها یک نام نبود، او یکی از هزاران مردی بود که در سالهایی پُرآشوب، کیلومترها دورتر از مرزهای ایران، در برابر جریانی ایستادند که سودای تشکیل حکومتی فرامرزی و گسترش جنگ در سراسر منطقه را داشت. از حسین همدانی تا محسن حججی و از صدها رزمنده گمنام تا قاسم سلیمانی، نسلی از نیروهای ایرانی در میدانی حضور یافتند که امروز با فاصله گرفتن از هیاهوی سیاسی آن سالها، میتوان پرسید: این حضور چه نسبتی با امنیت ایران داشت؟
جنگ بسیاری از مفاهیمی را که در روزگار آرام، انتزاعی به نظر میرسند، به واقعیتی ملموس تبدیل میکند. هنگامی که خانه، مدرسه، بیمارستان، تأسیسات آب و برق و مراکز اقتصادی یک کشور هدف قرار میگیرند، دیگر پرسش «امنیت باید کجا تأمین شود؟» صرفاً موضوعی برای کتابهای روابط بینالملل نیست. تجربه جنگ و حملات مستقیم به ایران در سال 2026 نیز بار دیگر نشان داد که تهدید خارجی، مفهومی نظری و دوردست نیست؛ وقتی شهروند عادی با صدای انفجار، آسیب به زیرساختها و کشته و مجروح شدن غیر نظامیان مواجه میشود، معنای بازدارندگی، عمق دفاعی و دور نگه داشتن جنگ از جغرافیای زندگی مردم، صورتی متفاوت پیدا میکند.
از همین منظر شاید امروز زمان مناسبی باشد که یکی از مناقشهبرانگیزترین پرسشهای دو دهه اخیر را بار دیگر اینبار فارغ از شعارهای موافق و مخالف، بررسی کنیم؛ چرا ایران در عراق و سوریه حضور یافت و مفهوم «عمق راهبردی» در این تصمیم چه جایگاهی داشت؟
در ادبیات امنیت ملی مرز سیاسی یک کشور الزاماً آخرین خط دفاعی آن نیست؛ دولتها میکوشند تهدید را تا حد امکان پیش از رسیدن به مراکز جمعیتی، اقتصادی و حیاتی خود، مهار کنند. در ادبیات راهبردی از این ظرفیت با مفاهیمی چون «عمق راهبردی»، «دفاع پیشرو»، «بازدارندگی برونمرزی» یا ایجاد مناطق حائل یاد شده؛ شیوه تحقق چنین راهبردی در کشورها متفاوت است، گاه از طریق ائتلافهای نظامی، گاه استقرار نیرو در سرزمینهای دورتر، گاه ایجاد دولتهای حائل و گاه از راه شکل دادن به شبکهای از متحدان و شرکای منطقهای. این منطق نه ساخته ایران است و نه اختصاصی به خاورمیانه دارد؛ ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم هزاران کیلومتر دورتر از خاک خود، در اروپا و شرق آسیا نیرو و پایگاه نظامی مستقر کرد. تشکیل ناتو و حضور طولانیمدت نظامی آمریکا در اروپا نیز بر این برداشت استوار بود که امنیت واشنگتن صرفاً در سواحل آمریکا تأمین نمیشود و تهدید باید پیش از رسیدن به سرزمین اصلی، مهار شود.
اتحاد شوروی نیز در سوی دیگر جنگ سرد، با ایجاد پیمان ورشو و استقرار یک کمربند امنیتی در اروپای شرقی، به دنبال ایجاد فاصله میان رقیب غربی و جغرافیای مرکزی خود بود؛ حتی یک قرن پیشتر بریتانیا، افغانستان را در رقابت خود با روسیه تزاری، بهعنوان منطقهای حائل در برابر تهدید احتمالی علیه هند بریتانیا میدید. میتوان درباره مشروعیت، اخلاق، پیامدها و حتی موفقیت هریک از این سیاستها اختلاف داشت، اما اصل موضوع روشن است؛ دولتها در طول تاریخ کوشیدهاند نقطه برخورد با تهدید را تا حد امکان از سرزمین اصلی خود دور کنند.
اینجا درست همان جایی است که با واقعبینی میتوان ضرورت حضور ایران در عراق و سوریه را درک کرد؛ برای فهم این حضور باید به جغرافیای سال 2014 بازگردیم: داعش در مدت کوتاهی موصل را تصرف کرد، بخشهای بزرگی از عراق و سوریه را زیر سلطه گرفت و تا نزدیکی بغداد پیش رفت. این گروه دیگر یک سازمان تروریستی پراکنده نبود، سرزمین در اختیار داشت، دارای درآمد نفتی و مالی بود، نیروی نظامی جذب میکرد، سلاح سنگین در اختیار گرفته بود و آشکارا از گسترش قلمرو خود سخن میگفت. تهدید داعش برای ایران نیز صرفاً یک سناریوی فرضی نبود؛ نیروهای این گروه در استان دیاله به مناطقی رسیدند که فاصله چندانی با مرزهای غربی ایران نداشت.
در چنین شرایطی، پرسش راهبردی تهران بسیار ساده بود: آیا باید منتظر ماند تا یک نیروی تکفیری مسلح، صاحب سرزمین و منابع مالی در همسایگی مرزهای ایران تثبیت شود و سپس در داخل کشور با آن مقابله کرد یا باید پیش از رسیدن تهدید به مرزها، در مهار آن مشارکت داشت؟
حضور ایران در عراق را نمیتوان بدون این واقعیت جغرافیایی و امنیتی فهمید؛ اگر داعش موفق میشد یک دولت پایدار در بخش بزرگی از عراق تشکیل دهد، ایران با یک ساختار مسلح و ایدئولوژیک در همسایگی مستقیم خود روبهرو میشد. ساختاری که دشمنی با ایران و شیعیان، بخشی آشکار از ایدئولوژی آن بود. پرونده سوریه را هم در همین چارچوب میتوان رصد و تعریف کرد: درواقع راهبردی که ایران با توجه به تحولات منطقه تعریف کرد، دفاع از کیلومترها دورتر از مرزهای جغرافیایی خود بود.
* مردانی که وارد میدان شدند
در همین میدان بود که نامهایی در حافظه ایرانیان ماندگار شد: حسین همدانی، فرماندهای باسابقه که تجربه جنگ ایران و عراق را پشت سر داشت، در سال 1394 در سوریه کشته شد. نقش او در سازماندهی نیروهای دفاعی سوریه و مقابله با گروههای مسلح بعدها بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفت؛ دو سال بعد، نام محسن حججی بر سر زبانها افتاد، جوان 25 سالهای که پس از اسارت به دست داعش به شهادت رسید. آنچه حججی را به نمادی عمومی تبدیل کرد، شاید بیش از هر چیز همان تصویر لحظه اسارت او بود، جوانی که میدانست در اختیار گروهی قرار گرفته که با اسیران خود چگونه رفتار میکند و با این حال آثار هراس در چهرهاش کمتر از آن چیزی بود که انتظار میرفت.
و در سطحی دیگر، قاسم سلیمانی قرار داشت؛ فرماندهای که طی سالها به یکی از اصلیترین طراحان راهبرد منطقهای جمهوری اسلامی تبدیل شد و نقش او در سازماندهی نیروهای عراقی و سوری علیه داعش حتی از سوی بسیاری از ناظران و مراکز پژوهشی غربی نیز نادیده گرفته نشده است. میتوان درباره ابعاد دیگر سیاست منطقهای او بحث و نقد کرد، اما حذف نقش این فرمانده در مقابله با داعش، تاریخ را ناقص روایت کردن است. این مردان با همه تفاوتهایشان، در نقطهای مشترک بودند، حضور در میدانی که تصمیمگیران امنیتی ایران معتقد بودند رها کردن آن، میتواند جبهه جنگ را به مرزهای کشور نزدیکتر کند.
شاید آن روزها برای برخی این سؤالات مطرح میشد که چرا ما در عراق، سوریه، فلسطین و لبنان میبایست هزینه کنیم؟ چرا باید آنجا بجنگیم؟
هزاران تأسف که برخی پا را از عرصه نقد و پرسش فراتر گذاشته و به تازیانه شماتت و توهین خانواده شهدای مدافع حرم را مینواختند، اما دیری نپایید که روزگار در عمل فلسفه دفاع از امنیت کیلومترها دورتر از مرزهای جغرافیایی را در عمل به این برخی نشان داد، البته اگر اهل فهم باشند.
این یک واقعیت غیر قابل انکار است که از حسین همدانی تا محسن حججی، از قاسم سلیمانی تا صدها رزمندهای که نامشان کمتر شنیده شد، انسانهایی وارد میدان شدند که باور داشتند ایستادن در برابر تهدید در آن سوی مرز، بخشی از دفاع از مردم و سرزمین خودشان است. بسیاری از آنان میتوانستند بازگردند و زندگی عادی خود را ادامه دهند، اما ماندند و برخی هرگز بازنگشتند. شاید امروز بتوان معنای آن تصویر هجدهم مردادماه را اندکی روشنتر دید: تصویری از جوانی در محاصره داعش که چند ساعت بعد دیگر زنده نبود. پشت آن تصویر فقط سرگذشت یک انسان قرار نداشت، پرسشی بزرگتر نیز نهفته بود: تهدید را باید در کجا متوقف کرد؟
تجربه تاریخ پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد؛ اما یک حقیقت را بارها نشان داده است: مرز سیاسی کشور، همیشه مرز تهدید نیست و شاید فلسفه اصلی مأموریتی که مدافعان حرم برای آن جان دادند، در همین جمله خلاصه شود؛ اگر تهدید را پیش از رسیدن به خانه متوقف نکنی، ممکن است روزی ناچار شوی درون خانه با آن بجنگی.