گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:102375

این‌‌بار من شهید می‌شوم

روایتی از زندگی شهید حمید نظری از زبان برادرش
این‌‌بار من شهید می‌شوم

حمید از جبهه به مرخصی آمده بود؛ برادر کوچک‌ترش با شوق به استقبال او رفت و خبر داد که حمیده‌خانم، نامزدش، از قم به همدان آمده است؛ خبری که می‌توانست برای هر جوانی هیجان‌آور باشد، اما او تنها لبخندی زد و جمله‌ای گفت که هنوز پس از گذشت دهه‌ها، در حافظه خانواده زنده مانده است: این‌بار من شهید می‌شوم.
شهید حمید نظری از آن‌دسته جوانانی بود که گویی سال‌های عمرش را نه با تعداد روزهایی که زندگی کرد، بلکه با مسیری که پیمود، باید سنجید؛ آنان که او را از کوچه کوچمشکی همدان می‌شناختند، از نوجوانی پُرجنب‌وجوش و خوش‌برخورد یاد می‌کنند و آنان که در سال‌های جنگ در کنارش بودند، از رزمنده‌ای سخن می‌گویند که هرچه به پایان عمرش نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر رنگ و بوی آسمان می‌گرفت. گویی در وجودش اتفاقی آرام و تدریجی درحال رخ دادن بود؛ تحولی که اطرافیانش آن را می‌دیدند، اما شاید عمق آن را تنها خودش می‌دانست.
حمید نظری در نخستین روز تیرماه سال 1346 در منطقه دره مرادبیگ همدان دیده به جهان گشود. پدرش مرحوم حاج‌حبیب‌الله نظری، از کسبه خوشنام میدان بار همدان بود و سال‌ها از راه فروش میوه، روزی خانواده را تأمین می‌کرد. مادرش حاجیه‌خانم فاطمه اسکندریان، بانویی مؤمن و صبور بود که فرزندانش را با محبت اهل‌ بیت (ع)، کار و تلاش و احترام به مردم، پرورش داد.
حمید نخستین فرزند خانواده بود؛ برادری بزرگ‌تر برای سه برادر و دو خواهر دیگر. مسئولیتی که از همان سال‌های کودکی بر دوش او قرار گرفت و بعدها در رفتار و منش او نیز آشکار شد.
سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش در کوچه کوچمشکی همدان سپری شد. در همان کوچه‌ بزرگ شد، بازی کرد، درس خواند و آرام‌آرام شخصیتش شکل گرفت. نوجوانی او هم‌زمان با روزهایی بود که کشور در تب‌وتاب انقلاب اسلامی می‌سوخت؛ صدای اعتراض مردم از خیابان‌ها به گوش می‌رسید و نام امام خمینی (ره) بر زبان‌ها جاری بود.
حمید نیز مانند بسیاری از نوجوانان آن نسل، خود را از این جریان جدا نمی‌دانست؛ در پخش اعلامیه‌ها و تصاویر امام مشارکت می‌کرد، در راهپیمایی‌ها حضور داشت و با شور و شوقی نوجوانانه اما آگاهانه، در کنار مردم ایستاده بود.
برادرش هنوز به یاد دارد که چگونه تصاویر تکثیرشده امام را میان مردم توزیع می‌کردند و از همان سال‌ها عشق به انقلاب در جان حمید ریشه دوانده بود.
در ادامه روایتی از زندگی شهید حمید نظری را از زبان برادرش (سعید نظری) می‌خوانید:
پس از پیروزی انقلاب، فعالیت‌های او رنگ و بوی تازه‌ای گرفت؛ حضور در بسیج، جهاد سازندگی و برنامه‌های فرهنگی، بخش مهمی از زندگی او شد. برای روستاها کتابخانه راه‌اندازی می‌کرد، در برنامه‌های عمرانی جهاد مشارکت داشت و هرجا احساس می‌کرد کاری بر زمین مانده است، تلاش می‌کرد سهمی در انجام آن داشته باشد.
در آن سال‌ها مغازه الکتریکی داشت و در کار خود موفق بود؛ درآمد مناسبی داشت و می‌توانست مانند بسیاری از جوانان، به فکر توسعه کسب‌وکار و زندگی شخصی خود باشد، اما نگاه او به زندگی، نگاه دیگری بود.
یکی از خاطراتی که خانواده هنوز با شگفتی از آن یاد می‌کنند، مربوط به جایزه‌ای است که به‌دلیل موفقیت کاری دریافت کرده بود؛ در آن سال‌ها یک دستگاه موتور آب، وسیله‌ای ارزشمند و کمیاب محسوب می‌شد. این جایزه را به او داده بودند، اما چند روز بعد مشخص شد آن را به همسایه‌ای نیازمند بخشیده است؛ مردی که توان خرید چنین وسیله‌ای را نداشت و این تنها یک نمونه از روحیه ایثار او بود.
اگر از اعضای خانواده بخواهی تنها یک ویژگی برجسته حمید را نام ببرند، احتمالاً بیش از هر چیز، از مهربانی و خوش‌رویی او سخن خواهند گفت. جوانی خوش‌خنده و خونگرم که حضورش در هر جمعی، صمیمیت می‌آفرید. لبخندش ساختگی و مهربانی‌اش از سر تعارف نبود. با مردم صادقانه رفتار می‌کرد و برای مشکلات دیگران، دل می‌سوزاند. در کنار این خوش‌رویی، صفت دیگری نیز در وجودش به‌وضوح دیده می‌شد: گذشت.
روزی حمید برای تمیز کردن آکواریوم، روی صندلی ایستاده بود و من (سعید نظری، برادر کوچکش) از سر شیطنت، صندلی را از زیر پای او کشیدم و حمید با شدت روی زمین افتاد. هر نوجوان دیگری شاید در چنین شرایطی خشمگین می‌شد، اما او تنها سکوت کرد، خشم خود را فرو خورد و چیزی نگفت؛ شاید همان روحیه کظم غیظ و مهار نفس بود که بعدها او را به مراتب بالاتری رساند.
هرچه سال‌ها می‌گذشت، تغییرات روحی و معنوی حمید بیشتر نمایان می‌شد. خانواده می‌دیدند که او دیگر آن نوجوان سال‌های ابتدایی انقلاب نیست؛ گویی درون او اتفاقی بزرگ درحال رخ دادن بود.
او دفتری برای محاسبه نفس داشت؛ دفتری که در آن اعمال روزانه خود را ثبت می‌کرد. نمازهایش، رفتارهایش، نقاط قوت و ضعفش را می‌نوشت و هر شب خود را مورد ارزیابی قرار می‌داد. اگر احساس می‌کرد کوتاهی یا لغزشی داشته است، برای جبران آن روزه می‌گرفت، ذکر می‌گفت و یا خود را به انجام عمل خیری موظف می‌کرد. این مراقبت دائمی از نفس، تأثیر خود را بر شخصیت او گذاشته بود.
در میان اعضای خانواده، پیوند حمید با مادرش رنگ و بوی دیگری داشت؛ فاطمه خانم سال‌ها بعد از شهادت فرزندش نیز هرگاه از او سخن می‌گفت، گویی از عزیزی حرف می‌زد که هنوز در خانه حضور دارد. حمید نیز در زمان حیات، احترام و محبت ویژه‌ای نسبت به مادر داشت و می‌کوشید دل او را به دست آورد. خانواده معتقد بودند که میان این مادر و فرزند، پیوندی فراتر از یک رابطه معمولی برقرار بود؛ پیوندی که حتی شهادت نیز نتوانست آن را از میان ببرد.
مادرش با آن سن و سال و تجربه، در طول تمام این سال‌ها بارها در لحظه‌های مختلف، نام حمید را بر زبان آورده؛ در سفرها، در ازدحام‌ها، حتی در موقعیت‌های ساده‌ روزمره، گویی می‌گوید: حمید با من است.
همین باور درونی است که برایش آرامشی عجیب آورده و گره دلش را باز می‌کند، بی‌آنکه کسی بتواند دقیق توضیح دهد چگونه.
حاج‌حبیب‌الله بعدها بارها نقل کرد که در سال‌های پایانی عمر فرزندش آن‌چنان از رشد اخلاقی او تأثیر گرفته بود که می‌گفت: من در مقابل پسرم حیا می‌کنم.
این جمله از زبان پدری باتجربه و مورد احترام شهر، نشان‌دهنده جایگاهی بود که حمید در نگاه خانواده پیدا کرده بود.
حمید از غیبت پرهیز می‌کرد، دروغ نمی‌گفت و اگر در جمعی سخنی نادرست یا غیبتی مطرح می‌شد، یا تذکر می‌داد و یا بی‌سروصدا، آن مجلس را ترک می‌کرد؛ بسیاری از دوستانش بعدها گفته‌اند که رفتار او بیش از سخنانش بر اطرافیان اثر می‌گذاشت.
با آغاز جنگ تحمیلی، حمید نیز مانند هزاران جوان دیگر، راه جبهه را در پیش گرفت. نخستین‌بار در سال 1362 راهی مناطق عملیاتی شد و پس از آن، حضور در جبهه به بخشی جدانشدنی از زندگی‌اش تبدیل شد.
چندین‌بار مجروح شد، اما کمتر کسی از شدت جراحاتش خبر داشت. نمی‌خواست خانواده نگران شوند و ترجیح می‌داد دردهایش را در سکوت تحمل کند؛ پس از هربار بهبودی نیز دوباره به جبهه بازمی‌گشت.
هم‌رزمانش او را رزمنده‌ای شجاع، مسئولیت‌پذیر و باهوش می‌دانستند. مدتی در حوزه اطلاعات فعالیت داشت و در شناسایی و مقابله با عناصر ضد انقلاب، نقش‌آفرینی می‌کرد. مأموریت‌هایی که خطر فراوانی داشت و نیازمند شجاعت و هوشیاری بود.
حاج‌حبیب‌الله نه‌تنها مانع حضور فرزندانش در جبهه نمی‌شد، بلکه به آن افتخار می‌کرد. روزی یکی از آشنایان از او پرسیده بود که آیا از رفتن پسرانت به جبهه نگران نمی‌شوی؟ پدر با اطمینان پاسخ داده بود که دفاع از کشور و انقلاب، افتخار است و اگر فرزندانش در این راه قدم برداشته‌اند، خدا را شکر می‌کند. این روحیه، فضای خانه نظری را به محیطی تبدیل کرده بود که در آن ایثار و مسئولیت‌پذیری، ارزش محسوب می‌شد.
در همان سال‌ها با دختری به‌نام حمیده نامزد کرد، اما حتی در آن مقطع نیز نگاهش به زندگی با دیگران تفاوت داشت؛ از همان ابتدا به او گفته بود که رزمنده بوده و ممکن است روزی اسیر یا شهید شود. گویی بیش از آنکه به آینده زمینی خود بیندیشد، چشم به افقی دیگر دوخته بود.
سرانجام شهریورماه سال 1365 فرا رسید و یک هفته بیشتر تا شهادتش باقی نمانده بود.
در آن روزها جوانی 19 ساله بود که بسیاری از آرزوهای معمول هم‌سن‌وسالانش را داشت. دارای کسب‌وکار مستقلی بود، نامزد داشت و آینده‌ای روشن پیش رویش بود، اما دل حمید گویا در جای دیگری بود.
از جبهه به مرخصی آمده بود و خانواده از دیدنش خوشحال بودند. من با شوق به استقبال او رفتم و خبر داد که حمیده خانم، نامزدش، از قم به همدان آمده است. خبری که می‌توانست برای هر جوانی هیجان‌آور باشد، اما حمید تنها لبخندی زد و جمله‌ای گفت که هنوز پس از گذشت دهه‌ها، در حافظه خانواده زنده مانده است: این‌بار من شهید می‌شوم.
تنها یک هفته بعد، در بیستم شهریورماه سال 1365، در جزیره مجنون، سخنش به حقیقت پیوست.
عراق با حمایت گسترده قدرت‌های جهانی تلاش می‌کرد جزیره مجنون را بازپس بگیرد؛ منطقه‌ای حساس که اهمیت راهبردی فراوانی داشت و حمید نیز در میان نیروهای حاضر در منطقه بود.
روز بیستم شهریورماه آتش دشمن شدت گرفت، هم‌رزمانش بعدها روایت کردند که او با لباس غواصی و در میان آتش سنگین دشمن، بی‌وقفه درحال رفت‌وآمد و هدایت نیروها بود؛ آرام و استوار، همان‌گونه که همیشه بود.
در بحبوحه نبرد، ترکش به سرش اصابت کرده بود. وقتی هم‌رزمانش بر بالین او رسیده بودند، هنوز رمقی در بدن داشته، اندکی بعد، در همان سرزمین آتش و خون، پرونده زندگی دنیایی جوان 19 ساله‌ای بسته شد که سال‌ها برای چنین لحظه‌ای خود را آماده کرده بود، اما ماجرای حمید هنوز پایان نیافته بود.
پیکر او در منطقه باقی ماند و خانواده 12 سال تمام چشم‌انتظار بازگشتش بودند؛ سال‌هایی طولانی که امید و دلتنگی در هم تنیده شده بود. سرانجام در سال 1377، بقایای پیکر مطهر شهید به وطن بازگشت.
آن روز برای خانواده ما روزی فراموش‌نشدنی بود؛ مادری که 12 سال انتظار کشیده بود، استخوان‌های فرزندش را در آغوش می‌گرفت، می‌بوسید و بر چشمانش می‌گذاشت. اشک می‌ریخت، اما آرام بود؛ آرامشی که تنها مادران شهدا معنای آن را می‌دانند.
پدر نیز آن شب را آرام‌ترین شب زندگی خود نامید؛ شبی که پس از 12 سال، دوباره در کنار فرزندش خوابیده بود.
انتظار 12 ساله خانواده برای بازگشت پیکر شهید، با خاطرات و نشانه‌هایی همراه بود که هنوز در ذهن نزدیکانش باقی مانده است.
مادربزرگ تا مدت‌ها رفتن حمید را برنمی‌تابید؛ دلش در برابر باورِ شهادت، آرام نمی‌گرفت و می‌گفت: حمید زنده است، فقط هنوز برنگشته. امیدی خاموش اما سرسخت، در کلامش جاری بود؛ امیدی که با گذر سال‌ها نیز رنگ نمی‌باخت. تا آن شب که خواب دید حمید آمده؛ با همان آرامش آشنا، همان نگاهی که انگار از روشنایی دوری می‌آمد. گفت: مادر، به آسمان نگاه کن و او نگاه کرد، آسمان آرام‌آرام پُر شد از ذراتی براق و طلایی‌رنگ که چون بارانی نورانی در هم جمع می‌شدند، می‌چرخیدند، اوج می‌گرفتند و درنهایت، به شکلی از روشنایی بی‌مرز بدل می‌شدند؛ گویی خورشیدی تازه در دل آسمان زاده شده باشد. حمید گفت: این ذرات، ثواب قطره‌قطره خون شهید است.
همان‌جا بود که پرده‌ای در دل مادربزرگ کنار رفت؛ گویی حقیقت، آرام و بی‌هیاهو خود را به او نشان داده بود. از آن شب به بعد دیگر زبانش تغییر کرد؛ می‌گفت: پسرم شهید شده است، حالا دیگر یقین دارم.
با آن‌همه سال‌ انتظار، وقتی پیکر شهید به خانه بازگشت، مادربزرگ دیگر در این دنیا نبود؛ اما در باور خانواده، او رفته بود، درحالی که حقیقت را یافته بود و با اطمینان از شهادت نوه‌اش، دل از دنیا برداشته بود؛ گویی پایانِ انتظارش نه در دیدن، بلکه در یقین رقم خورده بود.
خواهر شهید هم که پس از شهادت حمید به دنیا آمده و هرگز در این جهان دیدار او را تجربه نکرده بود، در کودکی چندان با مفهوم برادر شهید داشتن اُنس و الفتی نداشت؛ می‌گفت: من او را ندیده‌ام، چگونه می‌توانم دلتنگ کسی باشم که تصویرش را در خاطر ندارم؟ اما تقدیر، قصه‌ای دیگر برای او رقم زده بود.
شبی در خواب، گویی مرزهای نادیدنی فرو ریخت؛ حمید آمد؛ آرام و بی‌هیاهو، با همان وقاری که از او در خاطره خانواده مانده بود. نزدیکش نشست، او را با مهربانی نوازش کرد و با صدایی که انگار از دوردست‌های روشن می‌آمد، گفت: من برادرت هستم.
از همان شب، روایت خواهر دگرگون شد؛ آن فاصله‌ میان ندیدن و باور نکردن، فرو ریخت و رابطه‌ای پنهان اما زنده، میان او و برادرش شکل گرفت. رابطه‌ای که دیگر نه به چشم، بلکه به دل وابسته بود و در سکوت خواب و بیداری، ادامه پیدا کرد.
امروز دهه‌ها از آن روزها گذشته است؛ بسیاری از هم‌رزمان حمید به او پیوسته‌اند و نسل‌های تازه‌ای در خانواده نظری پا به عرصه زندگی گذاشته‌اند، اما نام او همچنان زنده است.
در خانه‌ای که روزی صدای خنده‌هایش شنیده می‌شد، هنوز از مهربانی‌اش سخن گفته می‌شود. مادر سالخورده‌اش هنوز حضور او را احساس می‌کند و برادرانش هرگاه از او یاد می‌کنند، پیش از هر چیز از اخلاق، گذشت و صفای دلش می‌گویند.
شهید حمید نظری تنها جوانی نبود که در میدان نبرد به شهادت رسید. او پیش از آنکه در جزیره مجنون خون خود را تقدیم کند، سال‌ها در میدان خودسازی و جهاد با نفس جنگیده بود. شاید راز ماندگاری نام او نیز همین باشد؛ اینکه شهادتش در یک روز رقم خورد، اما مسیر رسیدن به آن، حاصل سال‌ها تلاش، اخلاص، مراقبت از نفس و زیستن برای خدا بود.
آنچه امروز از او در یاد خانواده و دوستان باقی مانده، تنها تصویر یک رزمنده نیست؛ تصویر انسانی است که کوشید بهتر از دیروز خود باشد و همین تلاش صادقانه، او را به جایگاهی رساند که گذر زمان نیز نتوانسته یادش را از دل‌ها ببرد.
در پایان این روایت از برادر شهید می‌توان گفت، حمید نظری در قامت ایمان و مردانگی، گویی سال‌ها پیش‌تر از زمان خود ایستاده بوده است؛ او را نه فقط در خاطره‌ها، بلکه در لحظه‌‌لحظه زندگی‌اش باید دید؛ در همان قدم‌های ساده‌ای که به آرامی به سمت آسمان ختم شدند.
این روایت تنها یاد یک برادر نیست؛ تکه‌ای از زیستنی است که در آن عشق، مسئولیت و ایستادگی، معنای دیگری پیدا می‌کند. حمید رفت، اما رد قدم‌هایش در دلِ کسانی که او را شناختند، هنوز روشن است؛ نوری که با گذر زمان کم‌رنگ نمی‌شود، بلکه عمیق‌تر در جان می‌نشیند.
آنچه امروز از آرامش، عزت و امنیت در این سرزمین داریم، میراث خون‌های پاکی است که بی‌هیاهو بر خاک ریخت تا پرچم ایران و اسلام برافراشته بماند. شهیدان را باید شناخت؛ نه فقط برای مرور گذشته، بلکه برای آنکه بدانیم این امنیت و سربلندی، وامدار چه مردان بزرگی است. به امید آنکه نگاه سرشار از مهر و نور شهیدان، بدرقه راه زندگی‌هایمان باشد و از برکت حمایت و دستگیری معنوی آنان بهره‌مند شویم.
این پایان، پایان یک روایت نیست؛ آغاز ماندگاری نامی است که در سکوت زمین، هنوز از آسمان شنیده می‌شود.

ارسال نظر

سوال: آرامگاه باباطاهر در این شهر است؟ Hamedan

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار