گروه رسانه ای سپهر

آخرین اخبار:
شناسه خبر:102114

خانه‌ای که هنوز از آن نور می‌آید

روایت یک روضه خانوادگی؛ از جمعی 6 نفره تا حسینیه‌ای خانوادگی
خانه‌ای که هنوز از آن نور می‌آید

بعضی خانه‌ها فقط خانه نیستند؛ حافظه‌اند. دیوارهایشان شاهد اشک‌هایی بوده‌اند که سال‌ها بعد هم ردشان باقی می‌ماند. بعضی خانه‌ها را نمی‌شود با متراژ و تعداد اتاق‌ها شناخت؛ باید پای روضه‌هایشان نشست، صدای صلوات‌هایشان را شنید و قصه آدم‌هایی را شنید که عمرشان را پای چراغی گذاشته‌اند که خاموش نشود.

خانه حاج وحید بیات، از همان خانه‌های دیرین است؛ خانه‌ای که بیش از دو دهه در آغاز هر ماه قمری، میعادگاه یک مجلس روضه خانوادگی بوده است؛ روضه‌ای که با تنها چهار مهمان آغاز شد و امروز بیش از ۱۰۰ نفر در آن شرکت می‌کنند. اما داستان این خانه تنها روایت یک مجلس نیست؛ قصه‌ نسلی است که باور دارد اگر برای اهل‌بیت(ع) گامی برداری، خودشان راه را هموار خواهند کرد. خانه حاج وحید بیات و همسرش؛ این زن و شوهر، و خانه‌ای که به نام بیات شناخته می‌شود.

وقتی صحبت از این خانه و روضه‌ای می‌شود که سال‌هاست چراغش روشن مانده، نام حاج وحید بیات در میان روایت‌ها نقش ویژه ای داردو میدرخشد؛ مردی که جرقه نخست این مجلس را سال‌ها پیش در خانه‌شان روشن کرد و از همان روز تا امروز، بی‌هیاهو و بی‌ادعا پای آن ایستاده است.

حاج وحید از رزمندگان دوران دفاع مقدس است. مردی که از نوجوانی دل در گرو مکتب سیدالشهدا(ع) داشته و این ارادت را در تمام سال‌های زندگی با خود همراه کرده است. شاید به همین دلیل باشد که روزهای تعطیل برای او معنایی متفاوت دارد. در حالی که بسیاری، جمعه‌ها و ایام تعطیل را به استراحت و بودن در کنار خانواده می‌گذرانند، او سال‌هاست این روزها را وقف آماده کردن خانه برای میزبانی از عزاداران اهل‌بیت(ع) کرده است.

اکنون به گفت‌وگو با خانم این خانه، لیلا اسکندری، پرداخته‌ایم و از زبان او شنیدیم که چگونه این خانه با خاطراتش، به مرکزی سرشار از معنا، روح و زندگی بدل شده است. این خانه نه تنها پناهگاه خاطره‌ها که محفل صمیمانه‌ی دلی است؛ جایی که هر دیوارش داستانی از عشق، از تلاش و از ایستادگی را روایت می‌کند. در سکوت این فضا، ما با گذشته پیوند می‌زنیم و آینده را با نگاهی تازه می‌نگریم.

لیلا اسکندری متولد سال ۱۳۵۷ است؛ کارشناس مشاوره، مادر سه فرزند و مادربزرگِ نوه‌ای سه‌ساله. اما وقتی پای روضه به میان می‌آید، انگار تمام این نقش‌ها در حاشیه قرار می‌گیرند و هویت اصلی او در همین چند کلمه خلاصه می‌شود: «خادم روضه اهل‌بیت».

در را که به رویم گشود، هنوز چیزی از تاریخچه خانه نمی‌دانستم اما همان لحظه‌ ورود، حس عجیبی در عمق جانم نشست؛ انگار دیوارها حرفی برای گفتن داشتند. وقتی این حس را با او در میان گذاشتم، لبخندی زد و گفت: شما نفر اولی نیستید که این را می‌گویید؛ خیلی‌ها همین را حس کرده‌اند. انگار این دیوارها هویت پیدا کرده‌اند.

ماجرای این روضه به سال ۱۳۸۱ برمی‌گردد؛ زمانی که یکی از علمای قم مهمان خانواده بود و به حاج وحید توصیه کرد که هر ماه مجلسی برای ذکر صلوات و زیارت آل‌یاسین برگزار کنند. شروع کار بسیار ساده بود.

اسکندری تعریف کرد، ۶ نفر بودیم؛ من و همسرم، پدر و مادرم و پدر و مادر همسرم. همین. اگر کسی آن روزها مجلس ما را می‌دید، شاید خنده‌اش می‌گرفت.

اما همان مجلس کوچک ادامه پیدا می‌کند. یک همکار به جمع اضافه می‌شود، بعد معلم دخترشان و کم‌کم حلقه‌ای شکل می‌گیرد که هر ماه بزرگ‌تر می‌شود.

«وی افزود: دو سال اول اگر ۲۰ نفر می‌آمدند، فکر می‌کردیم مجلس خیلی شلوغ شده است.»

از همان ابتدا، رسمی خاص در این روضه بنا می‌شود که هنوز هم پابرجاست؛ نذرِ ۱۴۰۰۰ صلوات در هر جلسه. شمارش این تعداد صلوات ساده نبوده؛ برای همین تصمیم گرفتند از نخود و لوبیا استفاده کنند. هر نفر یک مشت حبوبات برمی‌داشت و در ازای هر دانه، ۱۰۰ صلوات می‌فرستاد. پایان هر سال، تمام آن نخود و لوبیاهای جمع‌شده، در ماه رمضان تبدیل به آش نذری می‌شد.

اسکندری با خنده گفت: ما معتقدیم همان نخودها هم برکت گرفته‌اند.

او می‌گوید نزدیک شدن محرم و فاطمیه، برای حاج وحید آغاز روزهای پرمشغله‌ای است که از بازار میوه و تره‌بار شروع می‌شود. ساعت‌ها وقت می‌گذارد تا میوه‌های روضه را انتخاب کند؛ نه به صورت عمده و سرسری، بلکه دانه‌به‌دانه. حاج وحید باور دارد مهمانان این مجلس، مهمانان امام حسین(ع) هستند و باید بهترین‌ها برایشان فراهم شود. گاهی تنها برای خرید میوه چند ساعت زمان صرف می‌کند؛ کاری که شاید برای دیگران عادی به نظر برسد، اما برای او بخشی از آداب میزبانی از صاحب این مجلس است.

پس از خرید نیز بخشی از همان میوه‌ها را به فروشنده هدیه می‌دهد و می‌گوید: «این، میوه روضه است.» گویی می‌خواهد دیگران را هم در ثواب این میزبانی شریک کند.

نقش حاج وحید اما به تدارکات مجلس محدود نمی‌شود. خانم اسکندری از مردی روایت می‌کند که پیش از رسیدن مهمان‌ها، حیاط را آب‌وجارو می‌کند، باغچه را سر و سامان می‌دهد و زمستان‌ها پیش از همه، بیل به دست می‌گیرد تا برف را از مسیر رفت‌وآمد مهمانان کنار بزند.

بخش دیگری از روایت او، به مهمانان سالخورده و کم‌توان روضه گره خورده است. به جوان معلولی که چند کوچه آن‌سوتر زندگی می‌کند و حاج وحید هر بار شخصاً به استقبالش می‌رود؛ دستش را می‌گیرد، به داخل مجلس می‌آورد و تا آرام گرفتنش در جای خود، کنارش می‌ماند.

یا پدر شهیدی که بینایی‌اش کم شده و هر بار از دم در خانه تا داخل مجلس، قدم‌به‌قدم با همراهی حاج وحید مسیر را طی می‌کند. مردی که پس از نشاندن یک مهمان، دوباره به در خانه بازمی‌گردد تا مهمان دیگری را همراهی کند؛ خدمتی بی‌صدا که شاید کمتر کسی آن را ببیند، اما از چشم صاحب مجلس پنهان نمی‌ماند

در گوشه حیاط، درخت اناری قد کشیده که برای اهل خانه فقط یک درخت نیست. اسکندری گفت: سال‌هاست مهمانان روضه زیر سایه همین درخت رفت‌وآمد می‌کنند. خیلی از عکس‌های دسته‌جمعی هیئت کنار همین درخت گرفته شده و بسیاری از کودکان روضه که امروز بزرگ شده‌اند، روزگاری زیر شاخه‌های آن بازی می‌کردند. او معتقد است همان‌طور که ریشه‌های درخت در خاک فرو رفته، ریشه این روضه هم در زندگی خانواده‌ها دوانده شده است. برای همین هر بار که انارهای سرخ درخت می‌رسند، اهالی روضه آن را نشانه‌ای از تداوم برکت این خانه می‌دانند.

حتی انگورهای تاک حیاط این خانه نیز داستانی شنیدنی دارند. حاج وحید معتقد است محصول این خانه، پیش از آنکه متعلق به صاحبخانه باشد، سهم مهمانان اباعبدالله(ع) است. هر سال انگورها با دقت چیده، پاک و بسته‌بندی می‌شوند و میان عزاداران تقسیم می‌گردند؛ تبرکی کوچک از خانه‌ای که سال‌هاست خود را وقف میزبانی از نام حسین(ع) کرده است.

پروسه ضبط روضه ها و سخنرانی ها نیز با پدر خانواده، حاج وحید، است تا یاد و اثر این محافل باقی بماند؛ گویی صاحبان خانه تلاش دارند هیچ لحظه‌ای از این سال‌های پربرکت، در گذر زمان گم نشود.

شاید تفاوتِ اصلی این مجلس با بسیاری از محافل، «خانوادگی بودن» آن باشد. در روزهای شروع، بیشتر روضه‌ها یا مردانه بودند یا زنانه، اما او و همسرش تصمیم گرفتند ساختارِ مرسوم را بشکنند و همه اعضای خانواده را کنار هم جمع کنند.

میزبان این خانه برایمان تعریف کرد؛ بچه‌های ما کنار بچه‌های دیگر بزرگ شدند. خانواده‌ها با هم آشنا شدند و دوستی‌هایی شکل گرفت که هنوز هم پابرجا هستند. خیلی از آدم‌ها حتی خارج از روضه هم با هم رفت‌وآمد دارند. همین ارتباط‌ها بعدها به اتفاقات جالبی منجر شده است. از معرفی برای ازدواج گرفته تا همیاری در حل مشکلات شغلی و خانوادگی.

یکی از خاطرات شیرین لیلا اسکندری به ماجرای ازدواج دخترش برمی‌گردد. او تعریف می‌کند: «بعد از خواستگاری، دامادم گفت من قبلاً یک بار به این خانه آمده بودم؛ همان شبی که روضه بود و شله‌زرد نذری داده بودید.» و با خنده ادامه می‌دهد: داماد من، قبل از اینکه دامادم شود، مهمان هیئت ما بوده است.

از حسِ خوب و زلالِ در و دیوارهای خانه نمی‌توانستم جدا شوم؛ خانه‌ای که امروز محل برگزاری روضه است و خودش داستانی جداگانه دارد.

از خلال سخنان خانم خانه می‌توان فهمید که دوام بیش از دو دهه روضه در این خانه، تنها حاصل برگزاری یک مراسم هفتگی نیست؛ حاصل سال‌ها عشق، مداومت و خدمتی است که بی‌صدا در پسِ پرده جریان داشته است؛ خدمتی که شاید بهترین روایتش را بتوان در همان جمله ساده حاج وحید یافت: «برای مهمان امام حسین(ع)، باید بهترین را آماده کرد.»

اسکندری تعریف کرد: پس از اینکه خانه را خریدیم و روضه‌ها را به پا کردیم، متوجه شدیم صاحبِ قبلیِ خانه که از آشنایانِ دور بود، آن را دقیقاً با همین نیت و برای برگزاری جلسات روضه، با این شکل و معماری ساخته بوده است.

همین نکته، نوری از شگفتی در قلبم می‌نشاند؛ اینکه چقدر باید قلبی عاشق باشد تا ساختمانی را با چنین قصدی بنا کند. این را در کنارِ خاطره‌ای می‌گذارم که خانم اسکندری چند دقیقه پیش برایم تعریف کرد؛ وقتی به دنبال خانه بودیم و برای بازدید به اینجا آمدیم، حس‌وحال عجیبی در دلم نشست. این حسِ بی‌نظیر زمانی به اوج رسید که دیدم در هر اتاق، یک جانماز جداگانه برای افراد و خانمِ خانه پهن است.

اما شاید عجیب‌ترین روایت درباره این خانه را یکی از بستگانِ صاحبِ پیشینِ آن نقل کرده باشد. سال‌ها پس از آنکه خانه به خانواده اسکندری واگذار شده بود، یکی از نزدیکانِ مالکِ سابق، خوابی می‌بیند. در عالمِ رویا، از او درباره حال و روزش می‌پرسند و او پاسخی می‌دهد که بعدها بارها میان اهالی روضه تکرار شد: «هنوز از آن خانه برای من نور می‌آید.»

خانواده اسکندری وقتی این خواب را می‌شنوند، بیش از پیش در رازِ این خانه تأمل می‌کنند؛ خانه‌ای که پیش از آن‌ها نیز محلِ برگزاری مجالس اهل‌بیت(ع) بوده و سال‌ها ذکر و روضه در آن جریان داشته است. شاید به همین دلیل است که بسیاری از مهمانان، پیش از آنکه چیزی از تاریخِ این خانه بدانند، از حسی متفاوت هنگامِ ورود به آن سخن می‌گویند؛ حسی که صاحب‌خانه، آن را ثمره‌ سال‌ها اشک، دعا و روضه می‌داند.

او برایم گفت که پیش از آنکه این خانه به یک «حسینیه خانوادگی» تبدیل شود، مادرِ همسرش سال‌ها روضه هفتگی برپا می‌کرده و گاهی فقط خودش و بوده و مداح اما مجلس هیچگاه تعطیل نشده، این سنتِ دیرینه، نسل‌به‌نسل منتقل شده و امروز به دست فرزندان رسیده است.

از او درباره برکاتِ این روضه پرسیدم، با نگاهی پر از تأمل پاسخ داد: اگر بخواهم تمامِ آن‌ها را تعریف کنم، ساعت‌ها زمان می‌برد. یکی از ماجراهای دوران کودکی به‌خوبی در ذهنم مانده؛ «کودکی را می‌شناختیم که دچار بیماری سخت پوستی شده بود. مادربزرگِ آن کودک، او را به روضه آورد؛ در حالی که تمام صورت و بدنِ کوچک او پوشیده از زخم بود و پزشکان از درمانِ قطعی آن ناتوان بودند. مادرِ کودک، میان اشک و گریه، تنها می‌گفت که مدرسه رفتن برای دخترش سخت شده، چون همه نگاه‌ها به سمت او معطوف می‌شود. من به او گفتم فقط توکل کن و به میزبانِ این جلسه و خاندانِ مکرمش متوسل شو. اشک‌های مادر امان نمی‌داد و بی‌وقفه سرازیر بود؛ او تنها به‌دنبال نوری از امید برای دخترک کوچکش می‌گشت.

چند هفته بعد، وقتی دوباره به روضه آمدند، در کمالِ حیرت دیدیم که دیگر اثری از آن زخم‌ها نیست. مادرش گفت که داروها را هم قطع کرده‌اند. در آن لحظه، ما تنها اشک ریختیم و خدایِ مهربان را شکر کردیم. شاید در نگاهِ بیرونی این اتفاق، عجیب یا محال بود، اما برای ما که به این درگاهِ کرم تکیه کرده‌ایم، این تنها گوشه‌ای از ساده‌ترینِ الطافِ آن خاندان است.

اما برکتِ این مجلس، تنها در گره‌گشایی‌هایِ این‌چنینی خلاصه نمی‌شود؛ همین روضه برای ما به شبکه‌ای از همدلی‌هایِ پایدار بدل شده است. در میانِ اعضای این محفل، از پزشک و دندان‌پزشک گرفته تا متخصصانِ بیمه و آموزگاران، افرادی با تخصص‌های گوناگون حضور دارند و هرگاه کسی با گره‌ای در زندگی روبه‌رو شود، دیگران بی‌درنگ برای گشایشِ کارش کمرِ همت می‌بندند.

اسکندری گفت که گاهی یک نفر هزینه درمانش را ندارد و دیگری داوطلبِ پرداختِ آن می‌شود. گاهی کسی نیاز به مشاوره‌ای دارد و فردی دیگر، دانش و تجربه‌اش را در اختیارش می‌گذارد. روضه، تنها جمع شدن برای اشک ریختن نیست؛ این محفل، تجلیِ «کنار هم بودن» است.

** محرم‌ها و حال و هوای ویژه این خانه

محرم که می‌شود، حال و هوای خانه تغییر می‌کند. دهه اول محرم برای این خانواده معنای دیگری دارد. اعضای خانواده و خادمان روضه روزها و شب‌ها کنار هم کار می‌کنند؛ از شستن میوه‌ها تا آماده کردن چای و پذیرایی.

او گفت: روز عاشورا وقتی همه کارها تمام می‌شود، خادم‌ها دور هم جمع می‌شوند. خسته‌اند اما حالشان عجیب خوب است.

در میانِ خاطراتِ اهالیِ این خانه، برخی اتفاقات هرگز فراموش نخواهد شد. خانم اسکندری از روزی گفت که مداحِ مجلس، در حینِ ذکرِ مصیبت، ناگهان متوجه می‌شود؛ رگه‌هایی سرخ‌رنگ شبیه به خون، بر رویِ مهرِ نماز نمایان شد. حیرت و بهت، فضایِ مجلس را پر کرد. در همان حین متوجه شدیم آن مهر از تربتِ کربلاست و گویی در آن روزِ خاص، این نشانه‌ها در آن پدیدار شده است. حتی یادآوریِ آن لحظات و تصویرِ آن صحنه، هنوز هم حالم را دگرگون می‌کند.

جنگ تحمیلی سوم هم فصل تازه‌ای در فعالیت‌های این جمع رقم زده است. در روزهایی که شهر حال و هوای دیگری داشت، خانم اسکندری و خواهرش تصمیم می‌گیرند در یکی از خیابان‌های همدان و در تجمعات مردمی حضوری ویژه داشته باشند. کار را با چهار پنج نفر، یک بلندگو و چند پرچم آغاز کردند. این حضورِ خودجوش، شب به شب با استقبالِ گسترده‌تری روبرو شد و جمعیتِ داوطلبان افزایش یافت. همین جمع کوچکِ چندنفره، امروز به موکبی تبدیل شده که ده‌ها خانواده در آن، در مسیرِ همدلی گرد هم جمع می‌شوند.

در این موکب فضای بازی برای کودکان فراهم شده و برنامه‌های فرهنگیِ متنوعی برای خانواده‌ها اجرا می‌شود. این موکب، مزین به نام شهید «محمدمهدی فرهادی» است؛ همان دانشمندِ شهیدی که دشمن خبیث در سومین روز از جنگِ رمضان، او را به همراه پنج تن از همکارانش در حینِ خدمت به کشور، هدفِ موشک قرار داد و به شهادت رساند.

بسیاری از مردم، او را نمی‌شناختند. وقتی دیدیم دشمن برای ترورِ چنین انسان‌هایی این‌همه هزینه می‌کند، تازه عمقِ فاجعه را درک کردیم و فهمیدیم چه سرمایه‌های بی‌بدیلی در میانِ ما بودند که از آن‌ها غافل بودیم.

یکی از شب‌ها، همسرِ این شهیدِ والامقام، مهمانِ جمع ما شد و از زندگی و منشِ همسرش سخن گفت؛ آن شب یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های موکب بوده است.

یکی از ویژگی‌های متمایز این محفل، گرد هم آمدنِ افرادی با سلیقه‌ها و سبکِ زندگی‌های متفاوت است. اسکندری می‌گوید: خیلی‌ها در ابتدا تنها از روی کنجکاوی آمدند. برخی حتی صراحتاً گفتند که برای هیجانِ مراسم آمده‌اند؛ اما کم‌کم دلشان اینجا بند شد.

او از دختر جوانی یاد می‌کند که ابتدا فقط برای تماشای فضای مراسم آمده بود اما امروز خودش از فعال‌ترین افراد موکب است. وقتی آدم‌ها محبت ببینند، مسیر را پیدا می‌کنند.

در روزهای برپایی موکب، بخشی از استکان‌های پذیرایی را از طبقه پایین و از همان حسینیه قدیمی بالا آوردند؛ استکان‌هایی که سال‌ها در روضه‌های خانگی میان دست‌های عزاداران چرخیده بود. این خادم روضه اهل بیت با لبخند گفت: «این‌ها استکان‌های عاقبت‌بخیرند.»

لبخند زدم اما هرچه بیشتر فکر کردم دیدم تعبیر عجیبی نبود. استکان‌هایی که سال‌ها در مجلس اهل‌بیت(ع) خدمت کرده بودند، حالا در روزهای جنگ و در موکب خیابانی دوباره به کار آمده بودند.

واقعاً حس می‌کردیم این استکان‌ها هم در این مسیر، سهمی دارند؛ انگار از روضه‌ خانه به خدمت در موکب رسیده‌اند و به همین خاطر، نامِ «عاقبت‌بخیر» بر آن‌ها نشست.

اما شاید مهم‌ترین بخشِ این روایت، نه در این اشیاء، بلکه در نگاهِ خانم اسکندری به مفهومِ «خدمت در روضه» نهفته باشد.

وقتی از او می‌پرسم پس از این‌همه سال چه چیزی باعث شده خسته نشود، کمی مکث می‌کند. سپس آرام می‌گوید: «من احساس می‌کنم دارم به مهمان‌های امام حسین (ع) خدمت می‌کنم.»

او می‌گوید جفت کردنِ کفش‌های مهمان‌ها برایش لذت‌بخش است. تعریف می‌کند که بهترین فرش‌های خانه را برای حسینیه پهن کرده‌اند و بهترین ظروف را برای پذیرایی از مهمان‌های روضه کنار گذاشته‌اند. او سپس جمله‌ای می‌گوید که شاید خلاصه تمامِ نگاهش به این سال‌ها باشد؛ اگر قرار است بهترین‌ها را خرج کنیم، چرا برای عزیزترین مهمان‌های خدا خرج نکنیم؟

در تمام سال‌هایی که این روضه برگزار شده، هزینه‌ها کم نبوده اما او و همسرش هیچ‌وقت حساب و کتاب مالی روضه را با معیارهای معمول زندگی نسنجیده‌اند.

او خاطره‌ای تعریف کرد از روزی که به‌دلیل مشکلاتِ اقتصادی، تصمیم گرفته بودند هزینه‌ پذیرایی را کاهش دهند؛ اما درست در همان روز، فردی تماس گرفت و مبلغی را برای کمک پرداخت کرد که چندین برابرِ آن چیزی بود که نگرانِ آن بودند.

بعد با لبخند گفت: ما بارها دیده‌ایم که صاحب این مجلس خودش می‌رساند.

امروز بعد از بیش از ۲۰ سال، روضه خانه‌ی خانواده اسکندری فقط یک مجلس مذهبی نیست؛ پناهگاهی برای خانواده‌ها و محلی برای آشنایی دل‌هاست. جایی است برای رشد کودکان و نوجوانان؛ همان‌طور که در روزهای سختِ جنگ، درهای این خانه به روی دیگر خانواده‌ها باز بود و در روزهای تعطیلیِ مدارس، کلاسِ درسِ دانش‌آموزان شد. این خانه، پناهگاهِ هر کسی است که دلش هوای اهل‌بیت (ع) را کرده است و شاید رازِ ماندگاری‌اش همین باشد که صاحبانش، هرگز خود را صاحب‌خانه ندانسته‌اند.

لیلا اسکندری بارها در طول گفت‌وگو تأکید کرد: «ما فقط واسطه‌ایم؛ صاحب این مجلس خودشان هستند.» شاید همین نگاه است که باعث شده چراغ روضه‌ای که روزی با چهار نفر روشن شد، بعد از ۲۲ سال همچنان روشن بماند؛ چراغی که هر ماه، دل‌های بیشتری را دورِ خود جمع می‌کند.

آنچه مطالعه کردید؛ حاصل گفت‌گویی صمیمانه با لیلا اسکندری، خادم و بانی «روضه خانه ما» است؛ بانویی که بیش از دو دهه از عمر خود را به همراه همسرش، فرزندانش و خانواده‌اش در مسیر برپایی روضه‌های خانگی، خدمت به مهمانان اهل‌بیت (ع) و گسترش فرهنگ همدلی و انس با معارف دینی صرف کرده؛ مسیری که همچنان با همان اخلاص روزهای نخست ادامه دارد.

ارسال نظر

سوال: عدد صفر به علاوه یک؟ 1

*شرایط و مقررات*
کلمه امنیتی را بصورت حروف فارسی وارد نمایید
بعنوان مثال : پایتخت ارمنستان ؟ ایروان
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگیلیش) خودداری نمايید.
توصیه می شود به جای ارسال نظرات مشابه با نظرات منتشر شده، از مثبت یا منفی استفاده فرمایید.
با توجه به آن که امکان موافقت یا مخالفت با محتوای نظرات وجود دارد، معمولا نظراتی که محتوای مشابهی دارند، انتشار نمی یابد.
پربازدیدترین آخرین اخبار