جنگی فراتر از آتش
در تحلیل جنگی که طی هفتههای اخیر به ایران تحمیل شد، اگر نگاه را صرفاً بر ابعاد نظامی متمرکز کنیم، بخش مهمی از واقعیت را نادیده گرفتهایم. آنچه در این نبرد جریان دارد، صرفاً تبادل آتش و درگیریهای سختافزاری نیست، بلکه با نوعی جنگ چندلایه مواجهیم که یکی از مهمترین اضلاع آن، «جنگ ادراک و روایت» است. این جنگ نه بر سر تصرف جغرافیا، بلکه بر سر تسخیر ذهنها و شکلدهی به برداشت عمومی از واقعیت، شکل گرفته است. در چنین شرایطی پیروزی یا شکست، تنها در میدان نظامی تعیین نمیشود، بلکه در میدان معنا، روایت و اعتماد اجتماعی نیز رقم میخورد.
در الگوی جنگهای کلاسیک، قدرت نظامی و توان تخریبی تعیینکننده بود، اما در الگوی مدرن آنچه تعیینکننده است، «توان مدیریت ادراک» بوده؛ دشمن بهخوبی دریافته که اگر بتواند جامعهای را به این باور برساند که در وضعیت ضعف، انزوا یا بنبست قرار دارد، بدون نیاز به پیروزی کامل نظامی نیز میتواند اهداف راهبردی خود را محقق کند. به همین دلیل، همزمان با هر اقدام میدانی، یک عملیات رسانهای و روانی نیز طراحی و اجرا میشود تا پیام آن اقدام، چندبرابر اثر واقعیاش در ذهن مخاطب بازتولید شود.
در همین چارچوب طی روزهای اخیر شاهد حجم قابل توجهی از محتوای رسانهای، تصاویر، ویدئوها و تحلیلهایی بودهایم که یا خارج از بافت واقعی خود منتشر شدهاند و یا اساساً جعلی بودهاند. این پدیده صرفاً یک خطای رسانهای نیست، بلکه بخشی از یک استراتژی هدفمند برای ایجاد اختلال در نظام تشخیص حقیقت است. در چنین فضایی، مسئله فقط این نیست که مخاطب چه چیزی را باور میکند، بلکه مهمتر آن است که بهتدریج توانایی تمایز میان واقعیت و جعل را از دست میدهد. این همان نقطهای است که جنگ شناختی به هدف خود نزدیک میشود: ایجاد تردید فراگیر و فرسایش اعتماد عمومی.
در این شرایط جامعه با نوعی «ابهام سازمانیافته» مواجه میشود؛ وضعیتی که در آن حجم دادهها و اطلاعات بهقدری افزایش مییابد که مخاطب بهجای فهم بهتر، دچار سردرگمی بیشتر میشود. این سردرگمی بهتدریج به بیاعتمادی نسبت به همه منابع منجر میشود؛ چه منابع رسمی و چه غیر رسمی. نتیجه چنین وضعیتی تضعیف سرمایه اجتماعی و کاهش توان جمعی برای واکنش عقلانی به بحران است. درواقع جنگ ادراک تلاش میکند جامعه را از درون دچار فرسایش کند، بدون آنکه لزوماً نیازی به تخریب گسترده فیزیکی داشته باشد.
از این منظر، نقش رسانههای داخلی بهمراتب فراتر از یک نهاد اطلاعرسانی صرف است. در شرایط جنگی رسانه به یکی از ارکان امنیت ملی تبدیل میشود؛ هر خبر نادقیق، هر تحلیل شتابزده و هر روایت اغراقآمیز، میتواند به بیاعتمادی دامن بزند و عملاً در زمین دشمن بازی کند. در مقابل رسانهای که بتواند با دقت، سرعت و صداقت، واقعیت را روایت کند، به تثبیت آرامش روانی جامعه کمک میکند و مانع از گسترش شایعات میشود.
یکی از چالشهای جدی در این زمینه، دوگانهای است که میان «امیدآفرینی» و «واقعگرایی» شکل میگیرد. برخی تصور میکنند که برای حفظ روحیه جامعه، باید از بیان واقعیتهای تلخ پرهیز کرد؛ درحالی که تجربه نشان داده است پنهانکاری یا ارائه تصویر غیر واقعی در میانمدت به کاهش اعتماد عمومی منجر میشود. از سوی دیگر، سیاهنمایی و بزرگنمایی تهدیدها نیز میتواند جامعه را دچار اضطراب و ناامیدی کند؛ بنابراین آنچه مورد نیاز است، نوعی واقعگرایی مسئولانه است، روایتی که هم حقیقت را بیان کند و هم افق را نشان دهد.
در کنار رسانه، نقش نخبگان فکری، دانشگاهیان و تحلیلگران نیز در این میدان بسیار تعیینکننده بوده؛ جامعه در شرایط بحران بیش از هر زمان دیگری نیازمند تحلیلهای عمیق و قابل اتکا است. تحلیلهایی که بتوانند پیچیدگیهای صحنه را توضیح دهند، ابعاد مختلف تهدید را روشن کنند و درعینحال از افتادن در دام سادهسازی یا هیجانزدگی، پرهیز کنند. در غیر این صورت، خلأ تحلیل جدی با انبوهی از تفسیرهای سطحی و بعضاً جهتدار پُر خواهد شد.
از سوی دیگر، نباید از نقش مردم در این جنگ غافل شد؛ در جنگهای مدرن هر شهروند بهنوعی یک «کنشگر رسانهای» است. بازنشر یک خبر، ارسال یک ویدئو و یا حتی یک اظهار نظر ساده در فضای مجازی، میتواند در شکلگیری یا تغییر یک روایت نقش داشته باشد. به همین دلیل ارتقای سواد رسانهای به یک ضرورت راهبردی تبدیل شده است. جامعهای که بتواند میان خبر موثق و شایعه تمایز قائل شود، کمتر در معرض عملیات روانی قرار میگیرد و توان بیشتری برای حفظ آرامش و انسجام خود دارد.
در این میان، باید به یک نکته کلیدی توجه داشت و آن اینکه جنگ ادراک، یک پدیده مقطعی نیست، بلکه بخشی از یک روند بلندمدت است. حتی درصورت توقف درگیریهای نظامی، این جنگ ادامه خواهد داشت. روایتسازی درباره نتایج جنگ، تفسیر پیامدها و بازتعریف جایگاه بازیگران، همگی در این چارچوب قرار میگیرند. به عبارت دیگر، آتشبس به معنای پایان جنگ نیست، بلکه صرفاً تغییر شکل آن است.
بر این اساس، اگر بخواهیم یک جمعبندی راهبردی ارائه دهیم، باید گفت که مواجهه مؤثر با این وضعیت، نیازمند یک رویکرد چندسطحی است؛ در سطح حاکمیتی تقویت شفافیت، انسجام پیام و مدیریت حرفهای اطلاعرسانی، ضروری است. در سطح رسانهای ارتقای استانداردهای حرفهای و پرهیز از شتابزدگی، اهمیت دارد. در سطح نخبگانی تولید تحلیلهای عمیق و قابل اتکا، باید در دستور کار قرار گیرد و در سطح اجتماعی، ارتقای سواد رسانهای و تقویت اعتماد عمومی باید بهعنوان یک اولویت جدی، دنبال شود.
درنهایت، باید پذیرفت که آنچه امروز در جریان است، صرفاً یک درگیری نظامی نیست، بلکه یک آزمون بزرگ برای سنجش تابآوری ملی در ابعاد مختلف است. در این آزمون نهتنها توان دفاعی، بلکه میزان انسجام اجتماعی، سطح اعتماد عمومی و قدرت تحلیل جامعه نیز مورد سنجش قرار میگیرد. ملتی که بتواند در چنین شرایطی هم واقعیت را درست بفهمد و هم امید را حفظ کند، از این مرحله عبور خواهد کرد.
بنابراین اگر بخواهیم بهطور دقیق بگوییم میدان اصلی این جنگ کجاست؟ باید پاسخ داد که میدان اصلی، ذهن جامعه است. هر اندازه که این میدان بهتر مدیریت شود، احتمال موفقیت در سایر عرصهها نیز افزایش مییابد و این همان جایی است که مسئولیت همه ما آغاز میشود؛ از رسانه و نخبگان گرفته تا هر شهروندی که در شکلدهی به روایت جمعی نقش دارد.