از «آیات شیطانی» تا «جزیره اپستین»
انتشار کتاب The Satanic Verses در سیوچند سال پیش، صرفاً یک رویداد ادبی یا اختلاف فرهنگی نبود، این کتاب در عمل به نقطه آغاز یک روند بدل شد؛ روندی که هدف آن سنجش ظرفیت جهان اسلام در دفاع از مقدسات خود و آزمون حد و مرز «تحمل» مسلمانان در برابر توهین سازمانیافته بود. واکنش تاریخی امام خمینی (ره) در سال 1367 به آن کتاب، در چنین چارچوبی بود و نه واکنشی احساسی به یک نویسنده؛ پاسخی تمدنی به پروژهای آگاهانه برای قدسیزدایی.
حکم امام خمینی (ره) در زمان خود با هجمه سنگین رسانههای غربی مواجه شد؛ هجمهای که آن را نقض آزادی بیان و نشانه واپسگرایی دینی معرفی میکرد، اما گذر زمان نشان داد آن حکم صرفاً یک موضع سیاسی نبوده، بلکه ترسیم یک خط قرمز راهبردی محسوب میشده و آن اینکه آزادی بیان نمیتواند به ابزاری برای تحقیر آگاهانه مقدسات و تخریب هویت دینی ملتها تبدیل شود. مهمتر آنکه این موضع برخلاف انتظار طراحان پروژه به شکاف در جهان اسلام منجر نشد، بلکه نوعی همگرایی کمسابقه میان مسلمانان با مذاهب و ملیتهای مختلف ایجاد کرد؛ دفاع از قرآن و پیامبر (ص) به محور مشترک بدل شد، محوری که نشان داد امر قدسی هنوز توان بسیج اجتماعی دارد.
پس از آیات شیطانی، این روند پلید متوقف نشد؛ الگو ثابت ماند، اما ابزارها تغییر کردند. اگر دهه 60 و 70 شمسی کتاب بستر اصلی توهین بود، در دهههای بعد سینما، کاریکاتور، سریالهای تلویزیونی، پلتفرمهای دیجیتال و حتی بازیهای رایانهای این نقش را برعهده گرفتند. در همه این قالبها پیام واحدی تکرار شد؛ اسلام را از قداست تهی کن، پیامبر را به سوژه تمسخر بدل ساز و قرآن را از متن زندگی اجتماعی خارج کن. این تکرار اتفاقی یا ناشی از آزادی هنری نبوده و بهروشنی منطق جنگ نرم و جنگ شناختی را میتوان در آنها رصد کرد.
در منطق جنگ شناختی تخریب نمادها، مقدمه تخریب معنا است؛ جامعهای که نسبت به مقدسات خود بیتفاوت شود، بهتدریج نسبت به اخلاق، عدالت و کرامت انسانی نیز دچار فرسایش میشود. از همین رو است که هجمه به اسلام اغلب نه در قالب نقد عقلانی، بلکه در شکل توهین، تمسخر و تحریک عاطفی صورت میگیرد. توهین واکنش میسازد، واکنش خبر میشود و خبر قطبیسازی ایجاد میکند و قطبیسازی سرمایه اجتماعی را فرسوده خواهد کرد. در این چرخه تکنیک رسانهای مشخص است؛ تمرکز بر واکنش مسلمانان بهجای اصل تحریک. به این ترتیب، مسئله از توهینکننده به معترض منتقل میشود.
نکته مهم دیگر دوگانگی آشکار غرب در مسئله آزادی بیان است؛ همان نظامی که توهین به مقدسات اسلامی را ذیل حق آزادی توجیه میکند، در مواجهه با موضوعاتی که امنیت یا منافعش را تهدید میکند، بهسرعت دست به قانونگذاری محدودکننده میزند. این تناقض نشان میدهد مسئله دفاع از آزادی نیست، بلکه مدیریت قدرت و جهتدهی افکار عمومی است؛ آزادی بیان تا جایی محترم بوده که نظم مسلط را به چالش نکشد.
با بررسی آنچه که در سطح جوامع اسلامی و بهویژه در ایران رخ میدهد، به این نکته میرسیم که هجمه فرهنگی در بسیاری از موارد به سطح نمادین محدود نمانده است؛ قرآنسوزی، حمله به مساجد و اقدامات تروریستی علیه مردم بیدفاع (ازجمله رخدادهای تلخ دیماه) را باید در امتداد همان روند دید. نفرتپراکنی مستمر زمینه روانی خشونت را فراهم میکند، هرچند هیچ پدیده اجتماعی را نمیتوان به یک عامل تقلیل داد، اما رابطه میان عادیسازی توهین و افزایش خشونت علیه مراکز دینی یا قرآن از سوی آن گروههایی که سازماندهیشده از سوی دشمن بودند، انکارپذیر نیست.
در همین بستر افشای پرونده جفری اپستین بهمثابه یک نقطه چرخش تحلیلی عمل میکند؛ اهمیت این پرونده صرفاً در جرایم یک فرد خلاصه نمیشود، بلکه در شبکهای است که چنین جرایمی را ممکن و پنهان میکند. جزیره اپستین امروز بیش از آنکه یک مکان جغرافیایی باشد، استعارهای از پیوند قدرت، ثروت و انحطاط اخلاقی در لایههای پنهان تمدن مدرن غربی است. سکوتهای طولانی، چشمپوشیهای نهادی و همنشینی برخی چهرههای بانفوذ با چنین شبکهای، اسطوره «غرب اخلاقمدار» را بهشدت مخدوش کرده است. بهواقع پرونده اپستین روی دیگر غرب را نشان میدهد، همان چهرهای که در برابر شیطان سر فرود آورده است. اگر فهرست بلند میهمانان جزیره شیطانی را بررسی کنیم، به نامهایی برخواهیم خورد که شاهراههای پول و قدرت را در دست داشتند و در طول سالها جزء افراد برجسته تمدن غرب با همه هیمنه فناورانهاش بودهاند.
در این چارچوب، هجمه مستمر به اسلام معنای تازهای پیدا میکند؛ دینی که بر کرامت انسان، حرمت خانواده، مسئولیت اخلاقی و محدودیت قدرت تأکید دارد، بهطور طبیعی با نظمی که لذت بیمهار و قدرت بیپاسخگو را عادیسازی میکند، در تعارض است. از این منظر، حمله به قرآن و پیامبر (ص) نه صرفاً دشمنی دینی، بلکه تلاشی برای مهار بدیلی تمدنی است؛ بدیلی که میتواند مشروعیت نظم موجود را زیر سؤال ببرد.
درواقع اکنون که بیش از هر زمان دیگر تشت رسوایی تمدن غرب فرو افتاده، وقت بازخوانی حکم تاریخی امام خمینی (ره) است و این خوانش در فضای حاکم بر جهان امروز نه از سر نوستالژی، بلکه بهعنوان یک چارچوب تحلیلی ضروری است. آن حکم هشداری زودهنگام بود که اگر از امر قدسی دفاع نشود، دفاع از انسان نیز ناممکن میشود. تجربه دهههای اخیر از موجهای توهین و خشونت تا افشای پروندههایی چون اپستین، نشان داده است که این هشدار ناظر به واقعیتی عمیق بوده است.
کوتاه سخن آنکه از «آیات شیطانی» تا قرآنسوزی و ترور، یک مسیر قابل ردیابی وجود دارد؛ تضعیف قداست برای تضعیف مقاومت فرهنگی و اخلاقی در برابر تمدنی که جز به اضمحلال انسانها، نمیاندیشد. حتی اگر به قدرت علم و فناوری هم دست بیابد، آن را در راه فساد و ظلم استفاده میکند. این مسیر را بهراحتی از جنگهای خانمانبرانداز تا توطئههای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی میتوان رصد کرد؛ درواقع سردمداران غرب که اغلب میهمان جزیره شیطانی بودهاند، برای ادامه حیات حاکمیت پلیدی و دامنگستر شدن تاریکی از هر روشی برای مخدوش کردن چهره نور استفاده کردهاند. یکبار با کتاب آیات شیطانی و دلقکی بهنام سلمان رشدی و یک بار با کاریکاتورهای نشریه شارلی ابدو و... به عبارت دیگر، تمدنی که خود را معیار اخلاق معرفی میکرد، با بحران جدی معنا و مسئولیت مواجه است. در این میان اسلام نه مسئله، بلکه پاسخی است که عمداً نادیده گرفته میشود؛ پاسخی که اگر جدی گرفته شود، معادلات قدرت و روایت را بهکلی تغییر خواهد داد.